"کنفرانس باید از معیارها باشد"
ما چند روزی هست که آمده ایم جهت ارائۀ مقاله ای در کنفرانس انجمن علوم سیاسی جنوب آمریکا که در شهر نیواورلئان برگزار می شود. اینکه کنفرانس هایی که اینجا برگزار می شود چه طوری هستند و چه فرقی با دیار ما دارند بماند تا وقت دگر که حدیث اش مفصل است. ولی یکی از فواید جانبی حضور در این کنفرانس ها دیدن جاهای مختلف ینگه دنیاست آن هم به خرج دانشگاه مربوطه.
***
ابتدای ورود به نیواورلئان تصویر چندان دقیقی از آن نداشتم، و نمی دانستم چطور جایی است. انتظار چیز چندان جالبی را هم نداشتم. مقداری پرس و جو کرده بودم و درباره ی یک محله و یک خیابان معروفش چیزهایی شنیده بودم. محله ی مذکور محله است به نام چارک فرنگی (French quarter) که باقی مانده ی زمانی است که نیواورلئان توسط فرانسوی ها اداره ی می شده است.
چارک فرنگی را پریروز برای اولین بار دیدم و بسیار دلم را برد. در واقع فکر می کنم هر کسی دیگری هم که که خیابان های محبوب اش در تهران منوچهری و لاله زار باشند از چارک فرنگی خوشش می آید. چارک فرنگی محله است با بافت قدیمی و شبه اروپایی، پر از مغازه های عتیقه فروشی، رستوران، میخانه، و گالری های هنری. گله به گله اش هم یک یا چند نوازنده مشغول اجرای موسیقی کانتری، جز، یا بلوزاند. و همین موسیقی محله را عمیقا تبدیل به مکانی زنده و پرنشاط کرده است. هر جای محله که پا بگذارید، یا صدای گیتار می شنوید، یا پیانو، یا ترومپت و هم خانواده هایش.
***
خلاصه دیروز در مواجهه با چنین فضایی در حالتی از تعجب و تحیر بود که در چارک فرنگی قدم می زدم و با خودم فکر می کردم که "عجب، پس این چیزها که در فیلم ها از آمریکا نشان می دادند راست بود و به تمامی الکی نبود" که ناگهان آقایی که از جلویم می آمد رو به من کرد با جدیت پرسید که "آیا تو آل پاچینو هستی؟" من هم که رشته ی افکار و خیالات ام پاره شد بود با جدیت جواب دادم که خیر و به راهم ادامه دادم، هر چند دو قدم دیگر که برداشتم زدم زیر خنده.
***
از جاذبه های دیگر چارک فرنگی گاری ها و گاریچی هایی بودند که مردم را سوار می کردند و در محله می گرداندند. من هم جهت شناسایی بیشتر محل رفتم و سوار یکی از گاریها شدم. گاریچی (با گای ریچی اشتباه نشود) یا همان درشکه چه مرد سیاه پوستی بود که دست چپ اش معلول بود، با لهجه ی غلیظ مخصوص سیاه ها حرف می زد و به همین دلیل هم من بخشی از حرف هایش را نمی فهمیدم. همان طور که ما را در چارک فرنگی می گرداند درباره ی ساختمان های قدیمی اش هم توضیح می داد. مثلا می گفت که این قدیمی ترین میخانه ی آمریکاست که هنوز روشنایی اش را از نور شمع تامین می کند، یا این جا جایی است که تنسی ویلیامز زمانی در آن مقیم بود و "اتوبوسی به نام هوس" را در آن نوشت. نه تنها موضوعات توضیحات درشکه چی جالب و جذاب بود بلکه نوع حرف زدن اش هم به غایت دلربا بود، چه لهجه اش را به لحنی آمیخته بود که مرا بیش از هر چیز یاد نقال ها ایرانی می انداخت. هر جمله را این طور که اغاز می کرد که در طرف راست تان یا چپ تان (On your left /right). حرف اول را می کشید و بعد مثل ماشینی که از سرازیری به سمت پایین شتاب می گیرد به کلمه ی "راست" و"چپ" می رسید.
از میان مجموع حرف هایی که درشکه چی زد و اطلاعاتی که این سو و آن سو خواندم چیزهای هم درباره ی اسم نمایشنامه معروف تنسی ویلیامز اتوبوسی به نام هوس دستگیرم شد. در میان چیزهای قدیمی که در نیواورلئان سراغ می کنید یکی هم همین اتوبوس هاست. در واقع قدیمی ترین اتوبوس (streetcar) امریکا در نیواورلئان است که در خیابان سنت چارلز هنوز هم مشغول به کار است، و الان دیگر چیزی بیش از یک وسیله ی حمل و نقل است و در واقع حکم یکی از جاذبه های توریستی شهر را دارد. خلاصه ما هم که عشق این چیزهای عتیقه را داریم دیروز رفتیم و دو دور هر دور یک دلار و بیست و پنج سنت دادیم خیابان سنت چارلز را سیاحت کردیم. و چقدر هم زیبا و دلنواز بود. اتوبوس قدیمی بود و داخلش چوبی. پنجره ها باز بودند و هم چنان که اتوبوس می رفت باد خنک و به چهره ی آدم می خورد. خیابان هم سرسبز بود و پر از خانه ها یا ساختمان هایی مثل چند کلیسا و دانشگاه تولین که همگی معماری های زیبایی داشتند. نمی دانم چرا ولی هوای خنک و سبزی میان خیابان ناخداگاه مرا برد به سال های دور کودکی در باغ دلگشای شیراز.
***
گذشته از اتوبوس برقی مذکور جای دیگری که بسیار دوست داشتنی و به یاد ماندنی بود کافه دوموند بود. کافه دوموند کافه ای قدیمی است که شرق چارک فرنگی و غرب رودخانه ی می سی سی پی واقع شده و معروف ترین کافه ی نیواورلئان است. کافه دوموند دونات فرنگی هایی دارد که شهرت بسیاری به هم زده اند و خوردن شان خودش یکی از جاذبه های توریستی نیواورلئان است و الحق که چه قدر هم خوشمزه بودند. اگر گذارتان به کافه دوموند بیافتد با دودلار ناقابل سه عدد دونات فرنگی گرم و خوشمزه گیرتان می آید که حالاحالاها مزه اش از زیر دندان آدم بیرون نمی رود. کمی آن طرف تر. آن سوی خیابانی که کافه دوموند در آن است و همان جا که درشکه ها ایستاده اند پارک کوچکی است که دورش عده ای نقاش دوره گرد مشغول نقاشی و عرضه ی کارهای شان هستند. کنارشان هم گروه رمال و فالگیر بساط پهن کرده اند منتظر مشتری اند.
آن طرف پارک کلیسای جامعه نیواورلئان است که معماری زیبایی دارد. آن سوی کلیسا مجسمه ای از عیسی مسیح گذاشته اند. شب ها که نور خورشید می رود و چراغ ها روشن می شوند چراغی که زیر مجسمه ی عیسی مسیح است سایه ی مجسمه را که دست به سوی آسمان برداشته روی ساختمان کلیسا می اندازند و منظره ای دیدنی درست می کند برای لحظاتی چشمان عابران را مفتون خود می کند.
***
الان هم که این ها را برای تان می نویسم در فرودگاهم و منتظر هواپیما و با خودم فکر می کنم چه می شد خیابان لاله زار ما هم به همان شکل و شمایل قدیم مانده بود و ما هم یک چارک فرنگی مانندی برای خود داشتیم.
