تبليغاتX
نهفت

نهفت

امروز رفتیم مانتاچلو به زیارت مرقد یکی از بنیانگذاران فقید ایالات متحده آقای تامس جفرسون. جفرسون یکی از نویسندگان اصلی قانون اساسی آمریکا، اولین وزیر خارجه، دومین معاون اول رییس جمهور، و سومین رییس جمهور آمریکا پس از جرج واشنگتن و جان آدامز است. جفرسون غیر از اشتغال جدی به سیاست در معماری و اختراعات هم دستی داشته. بنیان گذار دانشگاه ویرجینیا است و بخشی از ساختمان های دانشگاه را هم که معماری بسیار زیبایی دارند خودش طراحی کرده است.

دانشگاه ویرجینیا که جزو پنج دانشگاه دولتی برتر آمریکاست و یکی از زیباترین پردیس ها را در آمریکا دارد در شهر شارلوتسویل واقع شده و مانتاچلو هم منطقه است در حوالی شارلوتسویل. مانتاچلو جایی است که خانه و مزرعه ی جفرسون در آن جا بوده.

در این بازدید چند ساعته دو نکته جالب بود برای من. اول اینکه شواهد به جا مانده و توضیحات راهنما نشان می داد جفرسون چه میزان انسان باهوش، با استعداد و دقیقی بوده است، و البته بیخود نیست که ایالات متحده با چنان بنیانگذارانی اکنون در چنین مرتبه ای قرار گرفته. مثلا یکی از نکات جالب این بود که بین مانتاچلو و ساختمان روتاندا در دانشگاه ویرجینیا حدود نه و نیم مایل فاصله است. روتاندا ساختمان اصلی دانشگاه است که جفرسون طراحی اش کرده و سقفی گنبد شکل دارد. حالا نکته جالب اینجا بود که میان درختان انبوهی که خانه ی جفرسون را فراگرفته بود یک حفره باز بود. اگر روی تراس می آمدی و در نقطه ای خاص قرار میگرفتی از آنجا می توانستی روتاندا را ببینی. ظاهرا جفرسون آنجا می ایستاده و با تلسکوپ اش از دور بر کار ساخته شدن ساختمان نظارت می کرده.

جفرسون مبتکر اصلی ماده ای در قانون اساسی است که اعلام میکند همه ی انسان برابرند و حق بهره مندی از آزادی و چیزهای دیگر دارند. هم چنین جفرسون به صراحت در نوشته های اش آورده که برده ها باید آزاد بشوند. با این همه جفرسون در طول زندگی اش در مجموع حدود ششصد برده داشته است، و برعکس همقطارانش مثل واشنگتن و آدامز که بسیاری از برده هایشان را آزاد کردند، جفرسون بیش از هشت برده را آزاد نکرده. نکته ی جالب این بود که راهنما تمام این ها را با جزییات می گفت و هیچ تلاشی در پوشاندن تضادهای جفرسون نداشت. سعی نمی کرد از جفرسون قدیس بسازد. بخشی از تور اساسا شرح حال زندگی روزانه ی برده های جفرسون بود و نحوه ی رفتار جفرسون با آنها. سخنان راهنما را می شنیدم و با خودم فکر میکردم که اینها چطور بنیان گذارشان را تصویر می کنند و ما چطور.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:59  توسط محمدعلی  | 

یک سال یک خورده پیش که رخت سفر بستم و رحل اقامت در ینگه دنیا برگزیدم، همه ی آنچه از هنر طباخی می دانستم همین بود که روغن را در ماهیتابه بریزم، زیرش را روشن کنم، تخم مرغ درش بشکنم، نمک و فلفل و... نیمرو آماده است. یا اینکه مخلفاتی برش بیفزایم و املت گونه ای بسازم. همین و همین. روزهای اول هم با همین نیمرو و انواع نان و پنیر و کنسروجات شکم خیره را سیر می کرد و شکر ایزد می گفتم. با این همه، زیاده نگذشت که دستی گرداندم به طباخی، درست کردن مرغ و گوشت و ماهی، چلو و انواعی از پلو، و چند قلم خورشت و دو سه فقره کباب. به قول شاعر فقید مراکشی تعریف از خود نباشد ولی تا نخوری ندانی.

قبلا هیچ وقت فکرش را نکرده بودم که از آشپزی لذت ببرم. راستش، حتی فکر می کردم بیخود وقتم را می گیرد و مانع تحصیل علم و استفادۀ مفید از وقت عزیزِ بهتر از طلا می شود. الان ولی به غایت از آشپزی لذت می برم، هربار که غذایی می پزم سعی می کنم در حد امکانات هر هنری دارم درش رو کنم، چاشنی ها و ادویه های مناسب را به هر غذا بزنم، حرارت و زمان پخت را تنظیم کنم، و تا جای ممکن وقت را فدای اصالت و مزۀ غذا کنم. اینجوری ها بود که چند وقت پیش تازه توجه ام جلب شد که بعض اوقات افسردگی ناخودآگاه که سراغ آشپزی می روم چقدر روح و روانم آرامش می گیرد و طباخی هم برای خودش شده است مسکنی.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 4:7  توسط محمدعلی  | 

"کنفرانس باید از معیارها باشد"

ما چند روزی هست که آمده ایم جهت ارائۀ مقاله ای در کنفرانس انجمن علوم سیاسی جنوب آمریکا که در شهر نیواورلئان برگزار می شود. اینکه کنفرانس هایی که اینجا برگزار می شود چه طوری هستند و چه فرقی با دیار ما دارند بماند تا وقت دگر که حدیث اش مفصل است. ولی یکی از فواید جانبی حضور در این کنفرانس ها دیدن جاهای مختلف ینگه دنیاست آن هم به خرج دانشگاه مربوطه.

***

ابتدای ورود به نیواورلئان تصویر چندان دقیقی از آن نداشتم، و نمی دانستم چطور جایی است. انتظار چیز چندان جالبی را هم نداشتم. مقداری پرس و جو کرده بودم و درباره ی یک محله  و یک خیابان معروفش چیزهایی شنیده بودم. محله ی مذکور محله است به نام چارک فرنگی (French quarter) که


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:14  توسط محمدعلی  | 

دیروز آمدم بستن. شهر قشنگی است. البته بخت هم با من یار بود که هوای بستن هم آن طور که می گفتند سرد نیست و چهار و نیم بعدازظهر هم هوا تاریک نمی شود. هتل من در down-town است. اطراف هتل پر از مغازه های جوراجور است جان می دهد که صبح به صبح از خواب بیدار بشوی و بروی صبحانه را توی یکی از این کافه ها بخوری. پیاده رو هم پر از آدم هایی از همه رنگ که در رفت و آمدند. خیابان ها تمیز است. هوا مه آلود است. فضای دوست داشتنی است. امشب از جلوی هاروارد رد شدم. ساختمان جالب و با عظمتی به نظر می رسید. فردا می روم که در روشنایی روز ببینم اش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:20  توسط محمدعلی  | 

تا همین الان هم البته رقابت های انتخاباتی به اندازۀ کافی داغ بوده است، و داغ تر و هیجان انگیزتر هم خواهد شد. طرفداران کاندیداها هم بسیار هیجان زده اند و اخبار را با شور و احساس زایدالوصفی دنبال می کنند. با این همه، برای من تا الان بیشتر خود فرایند انتخابات جالب بوده، و آن چیزهایی هم که به چشمم آمده از آن قسم چیزهایی بوده اند که احیانا در نگاه اول به چشم یک ایرانی می آید، نه یک آمریکایی، یا هر کسی از کشورهای دیگر با ویژگی ها و خصوصیات دیگر.

مثلاً یکی از نکته هایی که این میان توجهم را جلب کرد، نحوۀ مخالفت و انتقاد کاندیداها از یکدیگر بود. همان طور که خودتان هم دیدید و خواندید اینجا کاندیداها مستقیم از هم انتقاد می کنند. از هم اسم می برند. می گویند مثلا طرف این را می گوید و این نظر را دارد و این نظر غلط است یا ایشان چنین و چنان است.

با ایران که مقایسه می کردم می دیدم، البته در کشور ما هم انتقاد هست ولی بدون اسم بردن. همین ماجراهای هفته ی گذشته در جریان انتقادات آقای هاشمی، خامنه ای، و احمدی نژاد را مثلا ببینید. مخالفت می شود. شدید هم می شود ولی در باطن و نه در ظاهر.

در ایران در ظاهر از هم اسم نمی برند، ولی بدترین چیزها را هم به هم می گویند. مثلا آقای قالی باف می گوید آن ها که شبانه روز دو سه ساعت می خوابند عقل درست و حسابی ندارند. منظورم این است که حتی به هم توهین می کنند ولی ظاهر امر این است که اشخاص مخالفتی با هم ندارند. اینجا البته من هنوز ندیدم کاندیداها به هم به این صورت توهین کنند. مثلا همین گردهمایی دموکرات ها که این روزها در جریان است را ببینید. مکررا گفتند که مک کین برخطاست ولی کسی نگفت مک کین خائن است یا احمق است فاسد یا هر چیز دیگر.

این تفاوت را البته می توان به اشکال متعددی توضیح داد. یکی از علل این امر فکر می کنم به جایگاه مفهوم اختلاف در ایدئولوژی رسمی جمهوری اسلامی برگردد. در ایدئولوژی رسمی ایران مثل تمام کشورهای دیگر خاورمیانه اختلاف چیز بدی است و البته وحدت چیز خوبی است. مردم همه باید وحدت کلمه داشته باشند و با هم متحد باشند و تحکیم وحدت کنند و اختلاف توطئۀ دشمن است و چیزهایی در این مایه ها که لابد کم از بلندگوهای رسمی نشنیده اید.

در جمهوری آمریکا البته این طوری نیست. اختلاف به طور مطلق چیز بدی نیست. و لابد در مواضع و درجاتی خوب هم هست. این البته کلی فلسفه و اندیشه ی سیاسی پشت اش است، که مجال صحبت مجزا می طلبد. منتها نکته ای که اینجا می خواستم بگویم این است که احتمالا یکی از جلوه های این امر همین انتقاد بی پرده نامزدهای ریاست جمهوری از یکدیگر است، بدون اینکه اذهان عمومی تشویش شود و امنیت ملی زیر سوال برود.

در مجموع فکر می کنم یکی از مسائلی که می تواند موضوع بحث و گفتگو در عرصۀ عمومی در کشورمان باشد همین اختلاف است. اینکه وجود اختلاف در عرصۀ سیاسی چه مزایایی می تواند داشته باشد. یک جنبه ی بحث این است که حق مخالفت وجود داشته باشد. اما جنبه ی دیگر این است که این مخالفت و اختلاف و نزاع در عرصۀ سیاست کارکردهای مفیدی دارند، و می توانند باعث سلامت و نیرومندی یک نظام سیاسی شوند.

به هر حال این از اولین جنبه هایی بود که توجه من رو جلب کرد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:20  توسط محمدعلی  | 

همان طور که خیلی هاتان لابد دیدید چند شب پیش افتتاحیۀ المپیک بود. لابد پخش مستقیم اش را دیدید، و فکر می کنید ما هم همین طور. خیر. عرض کنم که اینجا پخش مستقیم نبود، بلکه شب اش تلویزیون نشان داد. علت اش هم ظاهرا این بود که صبح مردم سر کار بودند و کسی خانه نبود تا افتتاحیه تماشا کند. در نتیجه پخش را گذاشته بودند برای شب که بیننده داشته باشند و تبلیغات بازرگانی را گران تر بفروشند. ظاهرا برعکس ایران که مردم کارشان را با تلویزیون تنظیم می کنند اینجا تلویزیون با ساعت کار ملت تنظیم می شود.

نکتۀ جالب دیگه نحوۀ گزارش گری افتتاحیه بود. کسانی که روی برنامه حرف می زنند هیچ فرصتی را برای تکه پرانی های سیاسی از دست نمی دادند. چین که خب اولویت اول بود. مثلا می گفتند "عجب هارمونی زیبایی. ولی این چین که اینقدر اینجا هارمونی زیبا ارائه کرده مثلا آن طرف تر دارد محیط زیست را خراب می کند". یا یک بخش مراسم بود که بانویی روی تختی بود که چندین و چند نفر حملش می کردند و آن بانو آن بالا حرکات موزون انجام می داد. اینجا مثلا گزارش گر می گفت "در این تصویر رابطه ی یک نفر در رأس و این همه آدم در زیر در چین مشخص است". یا تیم ایران که آمد از قضیه ی هسته ای حرف زدند و گفتند که هیچ کس تیم ایران را تشویق نکرد. خلاصه المپیک که قرار بود مثلا برای تالیف قلوب بشریت و دوری از منازعات سیاسی باشد شده بود موضوع همین چیزها.

نکتۀ جالب دیگر این بود که تحلیل گر چین آورده بودند برای گزارش. اینجا من احساس کردم یک نوع نگاه شیء گونه را شاید بشود از طرف آمریکایی ها به چینی ها تشخیص داد. مثل این که این چین یک ابژه است و باید شناسایی شود، و ابژه ای است که معلوم نیست چیست، حالا آقای تحلیل گر می آیند به ما می گویند. به نظرم چینی ها خیلی به عنوان آدم مطرح نبودند. وجه شیء ای شان خیلی قوی تر بود. شاید شبیه نگاهی که شرق شناسان به ما خاورمیانه ای ها داشتند.

فکر کنم تاثیر مطالعات پساساختارگرایانۀ این چند وقت خیلی تابلو شد در این نوشته. منتها اجازه بدهید چین را هم بی نصیب نگذاریم. خود برنامه به نظرم نماد و جلوه ای از نوعی قدرت بود که میشل فوکو به آن می گوید دیسیپلین همان قدرتی که بارزترین وجه اش را در ارتش های مدرن می بینیم. آدم ها در فضا تقسیم شده بودند. همگی طبق جداول زمان بندی شده رفتار می کردند. بدن های شان هم کاملا رام بود و تربیت شده برای کاری که می باید انجام می دانند. افتتاحیۀ المپیک نمایش خیره کننده ای بود از این قدرت دیسیپلین.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:13  توسط محمدعلی  | 

یکی دو هفته پیش بود. روز استقلال بود[1] و به اصطلاح اینجا آخر هفتۀ طولانی. پدر همخانه ای مان که پیش از این حکایت اش را گفته بودم آمده بود دیدن پسرش و دو سه روزی اینجا بود. از اوصافی که کِن از او گفته بود مشتاق بودم ببینم اش، و این طوری شد که دیدمش. مجال گفت و شنود هم خوشبختانه پیش آمد. مثل خیلی های دیگر از ایران می پرسید و چیزهایی هم از منطقه می دانست. از فرهنگ مردم ایران و روشنفکران می پرسید. کم کم که صحبت می کردیم متوجه شدم خودش هم جزو همین جرگۀ روشنفکران است. دستی به قلم دارد، نویسندگی خلاقانه درس می دهد، به هنرهای نمایشی، بازیگری، و کارگردانی و مانند آن ها هم آشنایی دارد، و آن ها را هم تدریس کرده است. در دانشگاه های معروف و معتبری هم تدریس کرده بود، دانشگاه هایی مثل دانشگاه نیویورک، دوک، آستین، و یک دوجین دانشگاه دیگر. اما نه فقط در بحث و گفتگو پرنشاط و مشتاق بود، در عرصه های دیگر هم دست کمی نداشت.

روز بعد، حدود ساعت هفت و هشت صبح بود. بیدار شده بودم و مشغول آشپزی بودم که دیدم او هم بیدار شده. رفت بیرون برای پیاده روی و نرمش. ساعتی بعد برگشت و از من پرسید که آیا کِن بیدار شده یا نه. البته کِن مثل روزهای دیگر همچنان خواب بود. خلاصه زمانی گذشت و کن هم بیدار شد، و آمد در حیاط کوچک مان مثل صبح های دیگر به آفتاب گرفتن که دیدم پیرمرد (که عنوان چندان با مسمایی هم برای او نبود) دارد می رود که بیافتد به جان چمن های باغچه. من آن موقع داشتم می رفتم بیرون برای خرید. حدود یک ساعت دیگر که برگشتم دیدم، همۀ چمن ها را کوتاه کرده و یکی دو نهال باغچه را هم حرس. پیرمرد مثل اینکه واقعاً آرام و قرار نداشت. آن موقع بیشتر دلیل اش را برای به هم زدن با دوست دخترش دست گیرم شد.



[1]  در این خصوص که این همان روز جمهوری اسلامی آمریکاست یا روز بیست و دو بهمن بین علما اختلاف نظر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:4  توسط محمدعلی  | 

می گویند که سفر برای سرزنده کردن روح و روان و تمدد اعصاب خوب است. یعنی قرار است سفر که می روی در بازگشت با نیرو و انگیزۀ مضاعف زندگی از سر بگیری. برای من اما ظاهراً اینطور نیست ــ لااقل در سفرهای اینجایی. یک دو روز پیش از سفر کیف ام کوک است و حال و احوال میزان. اما امان از یک دو روز پیش از بازگشت و البته پس از آن. فضا هم چین قدری دلگیر می شود و دل و دماغی باقی نیست. تازه باید برگردی و حال از کف رفته را برگردانی سر جایش.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:15  توسط محمدعلی  | 

جایتان خالی کبابی درست کرده بودیم و از همخانۀ آمریکایی مان هم خواستیم برای خوردن شام به ما ملحق شود. میانۀ شام و گفتگوهای اش بود که گفت، پدرش با دوست دخترش به هم زده است. دلیل پدرش برای به هم زدن این رابطه هم این بوده است که سن دوست دخترش زیاد بوده و آقای پدر که در پی تجربیات جدیدی از زندگی بوده نمی توانسته با دوست دختر مذکور این تجربیات را داشته باشد. در نتیجه پس از ده سال دوستی رابطه را به هم زده است.

بله دقیقاً این سؤال برای من هم پیش آمد که سن آقای پدر و دوستشان چقدر است. پیش از آن البته بگویم هم خانۀ ما حدوداً بیست و پنج سال دارد. سن پدرش شصت و هشت سال است و دوست دخترش هم پنجاه و هشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:2  توسط محمدعلی  | 

اوایل ورود بود. استاد که وارد می شد به عادت دیرین ماهیچه های پا را به حالت انقباضی درمی آوردم و می رفتم به احترام حضرت استادی از جا بلند شوم که منظرۀ دانشجویان بی خیال دور اطراف که چندان اعتنایی به ورود جناب استاد نداشتند، متوجهم می کرد که اینجا دانشگاه تهران نیست. ماهیچه های منقبض شده را منبسط  می کردم و منتظر می شدم تا کلاس شروع شود.

اینجوری ها بود که کم کمک فهمیدم اینجا رسم و رسوم استاد و دانشجویی اندک مایه متفاوت است و مثل ایران نیست.

بعداً البته باز نمونه های بیشتری دیدم. مثلاً استاد جوانی که به ما نظریه سیاسی درس می داد، خیلی با دانشجویان خودمانی بود. برای هم فیلم تعریف می کردند و فیلم های درون موبایل را به هم نشان می دادند. یک بار یادم هست که یک فیلمی داشت از توی موبایل یکی از بچه ها می دید و قاه قاه می خندید. بعد از من پرسید تو هم دیده ای؟ من هم گفتم نه. گفت موقع تنفس حتماً بگیر و بیبن!

دیگر وجهۀ متفاوت که اسباب شگفتی ما گشته بود و هنوز هم کمی هست، اسلوب نامه نگاری برخی اساتید بود که با اسم کوچک زیر نامه را امضا می کنند. البته این مورد همه گیر نیست ولی خوب برای خیلی ها اینطوری است. مثلاً فرض کنید برای آقای دکتر عباس کرامتی (که استاد کاردرستی هم هست) ایمیل زده اید. ایشان هم جواب شما را مرقوم کرده اند و زیرش هم امضا کرده اند عباس!

 

البته حالتی شدیدتر هم در موارد خیلی کمتر محتمل است. آن هم وقتی است که استاد مربوطه از شما بخواهد ایشان را با اسم کوچک خطاب کنید. آن وقت شما در ابتدای نامۀ بعدی باید بنویسد:

عباس عزیز،

...

 

 

پی نوشت:

بی ربط اینکه امروز (یک روز پس از تحریر) یک نفر با جستجوی واژه ی عباس کرامتی وارد وبلاگ شده بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:36  توسط محمدعلی  | 

اینجا خیلی ها در خانه شان پرچم کشورشان را گذاشته اند. فکر کردم دیدم در مملکت ما مورد مشابه چندانی به یاد ندارم؛ مردم بیشتر پرچم امام حسین و ابوالفضل سردر خانه شان می زنند تا پرچم ایران.

همان روزهای اول بود که دیدم توی سرسرای دانشگاه کنار پرچم های کشورهای مختلف که از سقف آویزان است، پرچم جمهوری اسلامی ایران هم هست. برای من که هر روز که می رفتم دانشگاه تهران باید از روی پرچم آمریکا رد می شدم، تعجب آور بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:38  توسط محمدعلی  | 

و اما مبال. در تاملاتی که حین استقرار در این مکان سوق الجیشی درباب آن داشتم، دو نکته بیش از هر چیز دیگر توجه بنده را جلب کرد. اول نکته تمیزی مبال های اینجا بود، که نه خبری از شن و گل و بدتر از آن در حول و حوش مبال بود، و نه بوی گندی مشام انسان را می آزارد. ظریفی همین امروز می گفت که این تمیزی اولی نتیجۀ نبود شلنگ است. فی الواقع این نبود شلنگ هر چند موجب نقصان در طهارت و پاکی ارباب رجوع مبال است، علی الظاهر در تمیزی خود مبال سهم شایانی دارد!

نکتۀ دوم، اما، به دیوار نوشته های مبال باز می گردد، که من در سیر و سیاحتی که در این چند وقته در اهم مبال های ینگه دنیا داشته ام جز در یک مورد نه اثری از دیوار نوشتۀ مبالی دیدم نه نشانی از رنگ های سفید و آبی و مانند که بر دیوارنوشته های سابق کشیده شده باشد. نه کسی تمنیات جنسی اش را در قوالب هنری و غیرهنری کلام و تصویر بر دیوارهای مکان قضای حاجت نوشته بود و نه مخالفان سیاسی اطلاعات شان را درباب اعضای اناث خاندان شهیر بوش رو کرده بودند. خلاصه که در و دیوار سفید و پاک بود مانند...

حقیقتاً میانۀ چنین تأملاتی بود به سرم زد که یکی از شاخص هایی که بسیار برای عملیاتی کردن متغیر آزادی های سیاسی و اجتماعی می تواند مفید فایده باشد همین سنجیدن مساحت و چگالی دیوار نوشته های مبالی است، چنان که می توان فرض کرد که میان دیوار نوشته های مبالی و آزادی های فوق الذکر نسبت معکوسی واقع است.

بر همین مبنا به نظر می رسد گشایش در فضای سیاسی و اجتماعی موجبات پاکیزگی معنوی سرویس های بهداشت میهن عزیزمان را فراهم نموده و هزینۀ پاکسازی معنوی مبال ها را بکاهد.

 پی نوشت: امروز یک دیوارنوشته دیدم. یک کلمه ی اف دار نثار مملکت کوبا شده بود. شاید بتوان استنتاج کرد که فضای بسته ی سیاسی نه تنها در دیوار مبال شما که در و دیوار مبال همسایه ی شما را هم ممکن است کثیف کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 3:47  توسط محمدعلی  | 

حاجی واشنگتن را اینجا تازه می شود فهمید. پیش از این بسیار دوست داشتم این روایت حاتمی را و جایی هم نوشته بودم درباره اش. اما احوال تنهایی در غربت به گونه ای است که به نظرم می آمد حاجی را تازه اینجا می شود لمس کرد، تنهایی حاجی را، عید قربان حاجی را، خدمت و خیانت دیلماج حاجی را، حرف زدن حاجی را با خود، دلتنگی حاجی را برای وطن، شکوه و انتقاد حاجی را از وطن، و یک کلام بغض و جنون و شوریدگی حاجی را.

حاجی واشنگتنی شده ام من هم برای خودم.

کاش می شد بیشتر نوشت...

                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:59  توسط محمدعلی  | 

برای یکی از کلاس های ترم تابستان باید آثاری از میشل فوکو را بخوانم و مشغول خواندن بودم که به نوشتاری از او رسیدم دربارۀ اصل نویسنده. بحث فوکو در این باب بود که نسبت دادن متن به یک نویسنده یا خالق تمهیدی است برای جلوگیری از تکثیر معناهای مختلفی که ممکن است از اثر صورت بگیرد در واقع اصل نویسنده خیال پردازی خواننده در مواجهه با گفتمان یا متن را به حد قابل توجهی مهار می کند. مثلاً وقتی شما کتاب کاپیتال را ذیل نام کارل مارکس می خوانید سعی می کنید متن را با توجه با زندگی مارکس معنی کنید، آن را طوری بفهمید که با دیگر آثارش تناقض نداشته باشد، یا در راستای آن ها باشد و مواردی از این دست (من فعلا لب مطلب را آن طور که فهمیدم می گویم؛ خودتان می توانید به متن مراجعه کنید). خلاصه مشغول مطالعۀ مقاله بودم که ناگهان توجهم متوجه کتاب حاوی مقاله شد. کتاب یک کتاب Reader بود، که مطالب متعددی از نوشته های فوکو را جمع آوری و ویراسته کرد بود. حواستان که است، کتاب در واقع مجموعه ای از چند پاره گفتار بود که ذیل اصل نویسنده سامان یافته بود یعنی ذیل نام فوکو. مشغول فکر کردن به این مطلب بودم که یاد اصل کلاس افتادم که سه چهار جلسۀ کلاس افتادم، که موضوع آن ها فوکو بود و قرار است نوشته های متعددش را بخوانیم. کلاس هم در حقیقت حول اصل نویسنده سامان یافته بود. با خودم فکر می کردم "نوشته های فوکو درس دادن" هم نمی تواند جز خیانت به فوکو باشد؛ به محض این که بخواهید فوکو درس بدهید یا فوکو بخوانید اولین کاری که کرده اید سامان دادن چند نوشته ذیل یک نام است و اعمال گونه ای کنترل بر معانی متعددی که ممکن است در مخیلۀ خواننده بگنجد.

                            

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:30  توسط محمدعلی  | 

جمعه رفتم نیویورک. قصد اصلی ام دیدار با آلفرد استپان، استاد دانشگاه کلمبیا، بود که از بزرگان حوزۀ سیاست تطبیقی و دموکراتیزاسیون است و اخیراً هم روی موضوع دموکراسی و دین (خصوصاً اسلام) کار می کند. در حقیقت می خواستم در جریان این دیدار برای موضوع خاصی از پرفسور استپان کمک بخواهم. با این همه، حکایت گونه ای دیگر رقم خورد.

به لطف دوست عزیز ایرانی و مقیم نیویورک ام، سر وقت به دفتر استپان رسیدیم. در که زدیم با خنده در را باز کرد و گفت تو مترجم فارسی من هستی؟ گفتم بله. سلام و علیکی کردیم و خواست که منتظر بمانیم. چند دقیقه منتظر ماندیم و وارد شدیم. به محض ورود یکی دیگر از مقالات اش را نشانم داد و از من خواست ترجمه اش کنم، و کتاب حاوی مقاله را به من داد. من البته کتاب را داشتم ولی چون اولش را نوشت تقدیم به فلانی و به امید همکاری های آینده ذوق کردم و نگفتم کتاب را دارم. بعد از آن صحبت به ایران کشید. و گفت که ایران مورد بسیار جالبی است. اشاره اش به دورۀ اصلاحات و پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس ششم بود. پس از این که وجوه اهمیت موضوع از منظر خودش را توضیح داد، گفت که با این همه متوجه نمی شود که چرا آن حرکت به جایی نرسید. اینجا بود که من گفتم پایان نامه ام را در باب این موضوع نوشتم. قضیه بسیار برایش جالب شد و با اشتیاق از من خواست ایده ام را تعریف کنم. ایده ام را گفتم و همچنین گفتم در حال تهیۀ مقاله ای در این باب به زبان انگلیسی هستم. سخنانم را با اشتیاق گوش می داد و از من خواست که مقاله را برایش بفرستم.

هدف ملاقات کاملاً برعکس شده بود. من رفته بودم از آقای استپان چیزی بگیرم اما آنچه اتفاق افتاد این بود که ظاهراً ایشان از من زرنگ تر بود. هم می خواست مقاله اش را ترجمه کنم، هم ایده ام را بگویم، هم مقاله برایش بفرستم. همان ابتدای جلسه هم که من به موضوع خودم اشاره کردم، ظاهراً چندان موضوع را نگرفت. دوستم اساساً بهش برخورده بود، و خودم هم راستش کمی پکر شدم. با این همه، گرچه این شاید جنبۀ منفی قضیه بود که مقصود اولیه حاصل نشد، اما در کل دیدار جالبی بود برایم. راستش آن روزها که مقاله ها و کتاب اش را با ولع می خواندم و پاسخ پرسش های ام را در نوشته های اش می جستم هیچ وقت فکر نمی کردم پرفسور استپان معروف روزی این طور جلویم بنشیند از من بخواهد نظر خودم را در باب موضوعی که راه حل اش را نیافته بگویم، و مطلبی را که در آن باب نوشته ام برای اش بفرسته ام. بیشتر توضیح نمی دهم که خوشتر آن است که سرّ دلبران در حدیث دیگران بیاید، ولی نقداً بگویم که تصمیم گرفتم که مقاله را هم به همین زودی و مفتی برایش نفرستم، که یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:36  توسط محمدعلی  | 

دیروز از بلدۀ میامی و راهی قصبۀ پرینستون شدیم. راه هوایی میامی دیروز از شارلوت می گذشت. هواپیما را آنجا تعویض کردیم. در شارلوت تأخیر داشت پدر سوخته. رفتیم در قهوه خانۀ استارباکس به صرف چای. اینترنت بی سیم هم داشت آن جا. نشستیم هنگام نوش فیلمی دیدیم از تارنوازی لطف الله خان مجد. غلط نکنم تا به حال کسی ننشسته بود در فرودگاه شارلوت تار مجد و نی حسن کسایی را آن هم تصویری سیر کند. علی ای حال، از شارلوت هم گذشته وارد فرودگاه نیوآرک در نیوجرزی شدیم. از آنجا ترن گرفتیم برای پرینستون. فی الواقع همین ترن از جذاب ترین بخش های سفر بود. ترنی قدیمی بود با صندلی های چرمی و دیوارهایی با روکش چوبی. همین که قطار راه افتاد، مأمور قطار با لباس سورمه و کلاه لبه دار وارد شد با دستگاه بلیط سوراخ کن در دستش. حقیقتاً با تصاویری که در کارتون ها و فیلم های سینمایی وسترن و اندکی مابعد آن دیده بودیم مو نمی زد. عمیقاً کیفور شدیم (و یاد آن رفیق عشق وسترن مان را هم کردیم، که جایش خالی بود).

بالاخره حول و حوش عصر بود که رسیدیم پرینستون. دانشگاهی است با معماری بسیار زیبا، واقع شده تقریباً میان جنگل. بعض جاها تقریباً صدای آب رونده هم می آید. انشالله خداوند نصیب تان کند از نزدیک نظاره کنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:39  توسط محمدعلی  | 

هفتۀ پیش پرفسور اسکات اتران استاد برجسته ی مردم شناسی در دانشگاه میشیگان در دانشگاه ما دربارۀ عملیات انتحاری سخنرانی داشت؛ و همین سخنرانی را چند هفتۀ پیش در کاخ سفید هم ارائه کرده بود. اتران برای این پروژه اش کار میدانی وسیع و گسترده ای انجام داده بود. تا جایی که توانسته بود با آن ها که زنده بودند یا بازمانده ها یا کسانی که با ایشان مأنوس بودند مصاحبه کرده بود. موارد مورد بررسی اش از فلسطین تا یازده سپتامبر، بمب گذاری مادرید، یا انفجارهای بالی را در بر می گرفت.

                                       

استدلال اصلی اتران کاملاً خلاف آن چیزی بود که عموما گفته می شود. طبق یافته های اتران دین و خصوصاً اسلام عاملیت چندانی در عملیات انتحاری نداشته اند. مهم ترین عامل شبکه های دوستی و مانند آن بوده که بعداً به شبکه های فامیلی تبدیل شده بودند. آن طور که من متوجه شدم قضیه ظاهراً چیزی در مایۀ کل کل های بین رفقا به اضافۀ مقادیری بحران معنا و هویت بوده استُ یعنی ارزش هایی که با عضویت در یک گروه دوستی برای انسان ایجاد می شود.

مثلاً یک نکتۀ جالب این بود که این افرادی که خودشان را منفجر کرده بودند مسلمانان معتقد و متدینی نبودند. در بین آنها قاچاقی حرفه ای، اراذل اوباش، همجنس باز و مانند آن ها نیز بود. و تنها چیزی که این آدمها را به القاعده وصل کرده بود شبکه های دوستی بود.

اگر درست یادم باشد اتران با نوجوانان محله ای در مراکش که بعضی از بمب گذاران مادرید از آن برخاسته بودند مصاحبه کرده بود، و از آنها پرسیده بود قهرمان شما کیست؟ قهرمان ها به این ترتیب از این قرار بودند: رونالدینیو، ترمیناتور، اسامه بن لادن.

اتران در آخر گفت با این اوصاف باید فکری به حال تخیلات و قهرمان های بچه ها کرده باشیم.

این ها چیزهای بود که در خاطر من ثبت شده بود. ممکن است ارائۀ بدی از بحث اتران کرده باشم. اگر علاقه مند هستید از روی کتاب ها و مقالاتی که نوشته است این بحث را دنبال کنید.

هنگام سخنرانی اتران یاد سخنرانی یکی از روشنفکران ایرانی در چند سال گذشته افتادم که اگر اشتباه نکنم در حسینیۀ ارشاد ایراد کرد. بحث اصلی اش آن بود که تقدس عامل اصلی خشونت است!

فکر می کنم بسیار جالب خواهد بود اگر او به ایران بیاید یا مباحثش که از نقطه نظری متفاوت است وارد ایران بشود. بعد از سخنرانی اش این را به او گفتم. البته انگیزۀ من برای راضی کردن او برای سفر به ایران کافی نبود. ولی ناگهان ضمن گفتگو خودش انگیزه ای برای سفر به ایران پیدا کرد. نقش روابط دوستی در باب رزمنده های ایرانی که در جنگ ایران و عراق داوطلبانه به جبهه می رفتند.

نکته حاشیه ای: آقای اسکات اتران یهودی است!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 5:34  توسط محمدعلی  | 

یکی از مطالبی که این چند وقت متوجه شدم این است که به عنوان یکی از معدود دانشجویان علوم سیاسی ایران که در این چند مدت راهی ینگه دنیا شده واقعاْ چیز زیادی درباره ی آموزش علوم سیاسی در آمریکا به خصوص درباره ی دانشگاه ها و راه های مناسب برای پذیرش گرفتن و امثالهم نمی دانم. البته دوستانی را می شناسم که اطلاعات نسبتاْ بهتری در باب این امور دارند و خیلی بهتر از من می دانند لیکن به نظرم عموم دانشجویان ایرانی در علوم سیاسی اطلاعات چندان مناسبی در این زمینه ندارند. این چند وقت فکر می کردم دانسته های این چند مدتم را برای آنها بنویسم بلکه کمک کار شود ولی فکر می کنم هنوز جای کار داشته باشم و باز هم می دانم که چیز چندانی نمی دانم ولی فکرم چندی است مشغول این موضوع است و دست کم حالا که وعده دادن مالیاتی ندارد بعد هم می شود در روز روشن منکر شد وعده می دهم مطلبی که نسبت به دانسته هایم جامع باشد در این زمینه بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 4:36  توسط محمدعلی  | 

بی تردید از نفوذ یهودی ها و صهیونیست ها در ایالات متحد ه بسیار شنیده اید، اینکه آنها لابی بسیار قدرتمندی دارند، سرمایۀ هنگفتی در اقتصاد آمریکا دارند، در مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی بسیار ذی نفوذاند و ... و لابد این را هم بسیار شنیده اید که انتقاد به اسرائیل، زیر سؤال بردن هولوکاست و مانند آن هزینۀ بسیار سنگینی دارد. تمثیل جالبی در این باب هست که موقعیت اسرائیل و هولوکاست در آمریکا را با وضعیت ولایت فقیه در ایران مقایسه می کند. در حقیقت زیر سؤال بردن هر دوی این آموزه ها در این دو کشور می تواند هزینۀ سنگینی داشته باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 7:54  توسط محمدعلی  | 

مدتی در نوشتن تاخیر شد. سبب نقل و انتقال و آغاز کلاس ها بود. امیدوارم مجال نوشتن همچنان برایم فراهم باشد.

تصوری که ما با زندگی در تهران از شهر پیدا کردیم با آن چیزی که اینجا به عنوان شهر به آن برمی خوریم در اکثر موارد متفاوت است. اینجا خبری از خانه ها و مغازه های چسبیده به هم و مردمان پیاده رو نیست. برای اینکه بشود تصویری شبیه اینجا در ایران پیدا کرد وضعیت شمال چندان دور نیست مخصوصاْ آن تکه هایی از شمال که جاده از میان ویلاها می گذرد. شهرهای شبیه ایران در آمریکا معدودی مثل نیویورک واشینگتن و شیکاگو هستند و بقیه ی شهرها به حساب ما ایرانی ها به سختی شهر محسوب می شوند. میامی هم شهر بزرگی است که شما به طور طبیعی زیاد در آن آدم نمی بینید خصوصاْ که هوایش هم شرجی و عموماْ گرم است.

 نکته ی جالب توجه دیگر درباره ی شهر میامی و بسیاری دیگر از شهرهای جنوبی آمریکا وفور جمعیت لاتین است. در شهر میامی جمعیت اسپانیایی زبان بسیار است و زبان اسپانیایی تقریبا زبان اول عامه ی مردم است چنانکه حتی در ادارات دولتی هم اسپانیایی زبان رسمی است. در این مناطق به دفعات زیاد به افرادی برمی خورید که زبان انگلیسی اصلاْ بلد نیستند.

چنین وضعیتی البته آثار متفاوتی دارد. یکی از نتایج این است که چون ما ایرانی ها ظاهرمان تا حدودی شبیه برادران و خواهران لاتین است اینجا چندان احساس غریبی نمی کنیم و به عنوان خارجی با ما برخورد نمی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:20  توسط محمدعلی  | 

 تا قبل از این، در نهفت تنها از سیر انفس نوشته بودم. منتها بازی روزگار آن چنان رقم خورد که ناگزیر شدم از سیر آفاق هم بنویسم که البته هر دو دو روی یک سکه اند. همانطور که دوستان مستحضر هستند. دو هفته ای هست که راهی ینگه دنیا شدم، و اینجا هم چیزهای جدید کم نیست. برای همین بر آن شدم که به رسم قدما سفرنامه گونه ای بنویسم. این هم قسمت اول سفرنامه:

 

شبانگاه یوم نهم دسامبر سنۀ دو هزار و هفت میلادی وارد فرودگاه بین المللی میامی شدم. طبق مقررات همۀ کشورها و فرودگاه ها رفتیم برای بررسی گذرنامه. پلیسی که گذرنامه را بررسی می کرد خوشرو بود با من خوش و بش کرد، برعکس پلیس هموطن در فرودگاه امام خمینی خودمان. از من پرسید که آیا عصبی هستم. سپس سعی کرد نگرانی من را کم کند. می گفت که هیچ مشکلی نیست. پس از بررسی گذرنامه نوبت انگشت نگاری بود. پلیس گذرنامه گفت که از این قضیه متاسف است و چون قانون از این قرار است چاره ای ندارد. سپس به بخش انگشت نگاری رفتم. در آنجا هم اندکی منتظر شدم تا نوبتم شد. چندین سوال از من پرسیدند و انگشت نگاری انجام شد. پس از خروج از آن بخش بارهایم را تحویل گرفتم. تارم توی بارها نبود. پس از مراجعه به مأمور بریتیش ایروی معلوم شد که تار نرسیده. تلفن و آدرسی دادم تا تار را پس از رسیدن به دستم برسانند. بعد از آن نوبت بازرسی بارها بود. چمدانها را یک به یک باز می کردند و بازرسی می نمودند. در چمدان هایم یک قرآن و یک گزیدۀ مفاتیح الجنان داشتم. مأمور بازرسی هنگامی که به این دو کتاب رسید از من پرسید که آیا اینها کتب مذهبی هستند. گفتم بله. پرسید اشکالی ندارد که آن ها را پس از بررسی رو میز بگذارم. گفت این را برای این می پرسم که بعضی ها این کار را بی احترامی می دانند.

مجموع برخوردها بسیار محترمانه و برای ام عجیب بود. گرچه آخرین برخورد از این دست نبود.  یکی از پلیس های همان بخش ناگهان آمد و به من گفت بیا از تو سوالی دارم. پرسید: آیا این صحیح است که مردم ایران می خواهند آمریکا را نابود کنند می خواهند ما را بکشند یا اینها تبلیغات رسانه ها است. از سوالش خوشم نیامد. با این حال، توضیح دادم که اینگونه نیست. بعد گفت که به نظر او خاورمیانه ای ها قابل اعتماد نیستند. آیا این مطلب صحیح است. این بار هم البته با گفتۀ او مخالفت کردم. سر آخر گفت پس خیالم راحت باشد که امشب بمبی منفجر نمی کنی و تروریست نیستی؟ من هم طبیعتاً گفتم بله. و به این ترتیب مراحل کار ما در فرودگاه طی شد. در سالن انتظار دوستم حمید منتظرم بود. من یک کت و یک پالتو پوشیده بودم و او تنها یک پیراهن به تن داشت. کلی به لباسهای من خندید و عکسم را هم گرفت که الان ندارمش. بعداً متوجه شدم که میامی هوای بسیاری مرطوب و گرمی دارد و در همین فصلی که در تهران کاپشن و بافتنی می پوشیم در میامی با تی شرت آستین کوتاه باید چرخید.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:46  توسط محمدعلی  |