ژیلا بنی یعقوب دو روز پسِ آزادی نوشته است که برای خواب های همین دو شب اش زیر باد خنک کولر شرمسار است. من، حالا، چه بگویم که الان دو ماه است که تو در سلول انفرادی و اتاق موتورخانه خوابیدی و من در جای راحت. نمی دانم اگر ژیلا بنی یعقوب قرار است برای این دو شب بیرون زندان بودن شرمنده باشد، من برای این شصت و اندی شب چه باید باشم؟
اینکه تا الان چیزی برای ات ننوشته ام را بگذار به حساب همین شرم و احساس خجالت. زبانم نمی چرخد برای حرف زدن و قلمم نمی لغزد برای نوشتن. تا پیش از این هم چندین و چند بار آمدم بنویسم و نتوانستم.
نمی دانم از کدام فضیلت ات بگویم که نگفته باشند و کدام درد را فریاد کنم که فغان نکرده باشند. از دانش و هوش سوادت بگویم؟ که جرم ات را سنگین تر می کند. که این شعر را این سالیان بسیار خواندیم که فلک به مردم نادان دهد زمام مراد، تو اهل فضلی و دانش همین گناه ات بس. یا از اعتدال و ایمان و اصلاح طلبی ات بگویم، که این ها هم صد البته از صد منکر و معصیت بزرگ تر اند در چشم ظالمان زمان و جائران دوران.
آری مشکل تو و یاران دیگر آن بود که نه سر برانداختن در سر داشتید، نه می خواستید به قول خودشان ساختار شان را بشکنید ، و نه – به عکس خودشان - در پی آشوب و خشونت بودید. در پی اینها همه نبودید و آن سان هم بزرگ بودید و توانا که ندیده تان هم نمی توانستند گرفت. پس هضم تان برای شان دشوار شد و زخم معده گرفتند. آزادی تان برای شان یک دردسر بود که تشت رسوایی و دروغزنی شان را از بام می افکندید و ، و به بند کشیدن تان هم دردسری دیگر شد که مردانه ایستادید و حتی در جایگاه زندانی هم روسیاه و حقیر کردیدشان که علیه حقیقت هیچ سخنی نگفتید.
و حالا مانده اند که به حکم آزادیت تمکین کنند و حقارت شان را بپذیرند در برابر تویی که بندی شان بود، یا هم چنان دربندت بدارند و این داغ ننگ را همچنان بر پیشانی داشته باشند.
بنازم به این سلوک ، که اینک دیگر نه عمل ات که وجودت و بودنت خود خاری شده در چشم کذابان و جهادی با مفسدان و سیاه کاران.
شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود/نبردی بند و قلاده شرف شیر ژیان
