یک سال یک خورده پیش که رخت سفر بستم و رحل اقامت در ینگه دنیا برگزیدم، همه ی آنچه از هنر طباخی می دانستم همین بود که روغن را در ماهیتابه بریزم، زیرش را روشن کنم، تخم مرغ درش بشکنم، نمک و فلفل و... نیمرو آماده است. یا اینکه مخلفاتی برش بیفزایم و املت گونه ای بسازم. همین و همین. روزهای اول هم با همین نیمرو و انواع نان و پنیر و کنسروجات شکم خیره را سیر می کرد و شکر ایزد می گفتم. با این همه، زیاده نگذشت که دستی گرداندم به طباخی، درست کردن مرغ و گوشت و ماهی، چلو و انواعی از پلو، و چند قلم خورشت و دو سه فقره کباب. به قول شاعر فقید مراکشی تعریف از خود نباشد ولی تا نخوری ندانی.
قبلا هیچ وقت فکرش را نکرده بودم که از آشپزی لذت ببرم. راستش، حتی فکر می کردم بیخود وقتم را می گیرد و مانع تحصیل علم و استفادۀ مفید از وقت عزیزِ بهتر از طلا می شود. الان ولی به غایت از آشپزی لذت می برم، هربار که غذایی می پزم سعی می کنم در حد امکانات هر هنری دارم درش رو کنم، چاشنی ها و ادویه های مناسب را به هر غذا بزنم، حرارت و زمان پخت را تنظیم کنم، و تا جای ممکن وقت را فدای اصالت و مزۀ غذا کنم. اینجوری ها بود که چند وقت پیش تازه توجه ام جلب شد که بعض اوقات افسردگی ناخودآگاه که سراغ آشپزی می روم چقدر روح و روانم آرامش می گیرد و طباخی هم برای خودش شده است مسکنی.
