تبليغاتX
نهفت

نهفت

دیروز آمدم بستن. شهر قشنگی است. البته بخت هم با من یار بود که هوای بستن هم آن طور که می گفتند سرد نیست و چهار و نیم بعدازظهر هم هوا تاریک نمی شود. هتل من در down-town است. اطراف هتل پر از مغازه های جوراجور است جان می دهد که صبح به صبح از خواب بیدار بشوی و بروی صبحانه را توی یکی از این کافه ها بخوری. پیاده رو هم پر از آدم هایی از همه رنگ که در رفت و آمدند. خیابان ها تمیز است. هوا مه آلود است. فضای دوست داشتنی است. امشب از جلوی هاروارد رد شدم. ساختمان جالب و با عظمتی به نظر می رسید. فردا می روم که در روشنایی روز ببینم اش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:20  توسط محمدعلی  | 

-اینجا با این که فکر می کنی هیچ خبری نیست، زمان آنقدر تند می گذرد که نمی فهمی کی آمد و کی رفت. مثلا، حدوداً یک ماه دیگر می شود یک سال که آمدم اینجا.



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:42  توسط محمدعلی  |