تبليغاتX
نهفت

نهفت

همان طور که خیلی هاتان لابد دیدید چند شب پیش افتتاحیۀ المپیک بود. لابد پخش مستقیم اش را دیدید، و فکر می کنید ما هم همین طور. خیر. عرض کنم که اینجا پخش مستقیم نبود، بلکه شب اش تلویزیون نشان داد. علت اش هم ظاهرا این بود که صبح مردم سر کار بودند و کسی خانه نبود تا افتتاحیه تماشا کند. در نتیجه پخش را گذاشته بودند برای شب که بیننده داشته باشند و تبلیغات بازرگانی را گران تر بفروشند. ظاهرا برعکس ایران که مردم کارشان را با تلویزیون تنظیم می کنند اینجا تلویزیون با ساعت کار ملت تنظیم می شود.

نکتۀ جالب دیگه نحوۀ گزارش گری افتتاحیه بود. کسانی که روی برنامه حرف می زنند هیچ فرصتی را برای تکه پرانی های سیاسی از دست نمی دادند. چین که خب اولویت اول بود. مثلا می گفتند "عجب هارمونی زیبایی. ولی این چین که اینقدر اینجا هارمونی زیبا ارائه کرده مثلا آن طرف تر دارد محیط زیست را خراب می کند". یا یک بخش مراسم بود که بانویی روی تختی بود که چندین و چند نفر حملش می کردند و آن بانو آن بالا حرکات موزون انجام می داد. اینجا مثلا گزارش گر می گفت "در این تصویر رابطه ی یک نفر در رأس و این همه آدم در زیر در چین مشخص است". یا تیم ایران که آمد از قضیه ی هسته ای حرف زدند و گفتند که هیچ کس تیم ایران را تشویق نکرد. خلاصه المپیک که قرار بود مثلا برای تالیف قلوب بشریت و دوری از منازعات سیاسی باشد شده بود موضوع همین چیزها.

نکتۀ جالب دیگر این بود که تحلیل گر چین آورده بودند برای گزارش. اینجا من احساس کردم یک نوع نگاه شیء گونه را شاید بشود از طرف آمریکایی ها به چینی ها تشخیص داد. مثل این که این چین یک ابژه است و باید شناسایی شود، و ابژه ای است که معلوم نیست چیست، حالا آقای تحلیل گر می آیند به ما می گویند. به نظرم چینی ها خیلی به عنوان آدم مطرح نبودند. وجه شیء ای شان خیلی قوی تر بود. شاید شبیه نگاهی که شرق شناسان به ما خاورمیانه ای ها داشتند.

فکر کنم تاثیر مطالعات پساساختارگرایانۀ این چند وقت خیلی تابلو شد در این نوشته. منتها اجازه بدهید چین را هم بی نصیب نگذاریم. خود برنامه به نظرم نماد و جلوه ای از نوعی قدرت بود که میشل فوکو به آن می گوید دیسیپلین همان قدرتی که بارزترین وجه اش را در ارتش های مدرن می بینیم. آدم ها در فضا تقسیم شده بودند. همگی طبق جداول زمان بندی شده رفتار می کردند. بدن های شان هم کاملا رام بود و تربیت شده برای کاری که می باید انجام می دانند. افتتاحیۀ المپیک نمایش خیره کننده ای بود از این قدرت دیسیپلین.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:13  توسط محمدعلی  | 

فکر می کنم یکی از تفاوت هایی که در آموزش علم سیاست در ینگه دنیا و مملکت خودمان باشد، تا حدودی به تشویق و تقویت نقادی در دانشجویان برگردد. اینجا از دانشجو خواسته می شود که دربارۀ متن ها و آثاری که می خواند بیاندیشد و از خودش نظر داشته باشد و بتواند نقدشان کند. در واقع، در بعضی درس ها اصلا تکلیف شما که بخش اصلی نمره را تأمین می کند این است که نظر خود را به گونه ای مستدل دربارۀ موضوع یا متن های خوانده شده بنویسید.

در ایران، اما، وضعیت به دلایلی متفاوت است، و دست کم در تجربه ای که من داشتم چندان اثری از این جنبه در فرایند آموزشی ندیدم. فکر می کنم یکی از دلایل این است که اساساً در شرایطی که حتی اساتید مربوطه اطلاع چندانی درباب مثلاً آخرین نظریه های مطرح شده در حوزه ی درس شان ندارند، این که کسی بتواند فهم خوبی از نظریه حاصل کند و بتواند آن را به کار ببرد خودش کار بزرگی است. به عبارت دیگر اگر شما بتوانید در حوزه ای صرفاً نظریه ها را بفهمید، توضیح بدهید، و آن ها را به کار ببرید، یک استاد بسیار خوب و یک دانشجوی عالی خواهید بود. از این جهت شاید دیگر انگیزۀ چندانی برای برداشتن قدم هایی بعدی موجود نباشد. احتمالا نقدی هم اگر وارد شود، بر این مبنا خواهد بود که "منتقد" چندین نظریه را می داند و با طرح کردن تفاوت های آن ها نسبت به یکدیگر گونه ای منظر انتقادی ارائه می کند.

دلیل دوم فکر می کنم رواج "نقد" در مبتذل ترین سطح آن در برخی سطوح مثلاً آکادمیک ما باشید. دسته ای از این نقدها بیشتر ناشی از نفهمیدن نظریه و وارد کردن نقدی بی مبنا بر گونۀ ساده سازی شده و کاریکاتورگونه ای از بحث مورد نظر است. در کنار این دسته باید از گروه دومی مثلا از انتقادات نیز نام برد که بیشتر از سوی مدرسان "مکتبی و متعهدی" هم مطرح می شوند که به زور هم به دانشگاه ها تزریق شده اند و به نحوی گفتارهای ایدئولوژیک رسمی را به نام نقد به خورد دانشجویان می دهند، و عموماً آنچه از این دوستان شنیده می شود فراورده ای است از کج فهمی نظریه و تکرار مواضع ایدئولوژی رسمی. در چنین شرایطی که نقادی بیشتر برابر با گونه ای ابتذال آکادمیک و بازتولید ایدئولوژی های تکراری و دل به هم زن رسمی شده است، دانشجویی به فرض اگر واقعا دغدغۀ علم و دانش برای اش مهم باشد، چاره ای ندارد جز آنکه دست کم تلاش کند تقریری صحیح از مباحث ارائه کند و تا جای ممکن از کج فهمی هایی که در کلاس ها و کتاب ها ارائه می شوند جلوگیری کند. به این ترتیب دیگر فضای چندانی برای نقد و نظر خود دانشجوی باقی نمی ماند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:51  توسط محمدعلی  | 

یکی دو هفته پیش بود. روز استقلال بود[1] و به اصطلاح اینجا آخر هفتۀ طولانی. پدر همخانه ای مان که پیش از این حکایت اش را گفته بودم آمده بود دیدن پسرش و دو سه روزی اینجا بود. از اوصافی که کِن از او گفته بود مشتاق بودم ببینم اش، و این طوری شد که دیدمش. مجال گفت و شنود هم خوشبختانه پیش آمد. مثل خیلی های دیگر از ایران می پرسید و چیزهایی هم از منطقه می دانست. از فرهنگ مردم ایران و روشنفکران می پرسید. کم کم که صحبت می کردیم متوجه شدم خودش هم جزو همین جرگۀ روشنفکران است. دستی به قلم دارد، نویسندگی خلاقانه درس می دهد، به هنرهای نمایشی، بازیگری، و کارگردانی و مانند آن ها هم آشنایی دارد، و آن ها را هم تدریس کرده است. در دانشگاه های معروف و معتبری هم تدریس کرده بود، دانشگاه هایی مثل دانشگاه نیویورک، دوک، آستین، و یک دوجین دانشگاه دیگر. اما نه فقط در بحث و گفتگو پرنشاط و مشتاق بود، در عرصه های دیگر هم دست کمی نداشت.

روز بعد، حدود ساعت هفت و هشت صبح بود. بیدار شده بودم و مشغول آشپزی بودم که دیدم او هم بیدار شده. رفت بیرون برای پیاده روی و نرمش. ساعتی بعد برگشت و از من پرسید که آیا کِن بیدار شده یا نه. البته کِن مثل روزهای دیگر همچنان خواب بود. خلاصه زمانی گذشت و کن هم بیدار شد، و آمد در حیاط کوچک مان مثل صبح های دیگر به آفتاب گرفتن که دیدم پیرمرد (که عنوان چندان با مسمایی هم برای او نبود) دارد می رود که بیافتد به جان چمن های باغچه. من آن موقع داشتم می رفتم بیرون برای خرید. حدود یک ساعت دیگر که برگشتم دیدم، همۀ چمن ها را کوتاه کرده و یکی دو نهال باغچه را هم حرس. پیرمرد مثل اینکه واقعاً آرام و قرار نداشت. آن موقع بیشتر دلیل اش را برای به هم زدن با دوست دخترش دست گیرم شد.



[1]  در این خصوص که این همان روز جمهوری اسلامی آمریکاست یا روز بیست و دو بهمن بین علما اختلاف نظر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:4  توسط محمدعلی  |