تبليغاتX
نهفت

نهفت

Two centuries of constitution-writing around the world warn us, however, that designers of new institutions are often writing on water. Institutional reform does not always alter fundamental patterns of politics. As Deschanel characterized politics and government in the French Fourth Republic: “The republic on the top and the empire underneath”. “Old wine in new bottles”…

Making Democracy Work, 17

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:19  توسط محمدعلی  | 

جایتان خالی کبابی درست کرده بودیم و از همخانۀ آمریکایی مان هم خواستیم برای خوردن شام به ما ملحق شود. میانۀ شام و گفتگوهای اش بود که گفت، پدرش با دوست دخترش به هم زده است. دلیل پدرش برای به هم زدن این رابطه هم این بوده است که سن دوست دخترش زیاد بوده و آقای پدر که در پی تجربیات جدیدی از زندگی بوده نمی توانسته با دوست دختر مذکور این تجربیات را داشته باشد. در نتیجه پس از ده سال دوستی رابطه را به هم زده است.

بله دقیقاً این سؤال برای من هم پیش آمد که سن آقای پدر و دوستشان چقدر است. پیش از آن البته بگویم هم خانۀ ما حدوداً بیست و پنج سال دارد. سن پدرش شصت و هشت سال است و دوست دخترش هم پنجاه و هشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:2  توسط محمدعلی  | 

اوایل ورود بود. استاد که وارد می شد به عادت دیرین ماهیچه های پا را به حالت انقباضی درمی آوردم و می رفتم به احترام حضرت استادی از جا بلند شوم که منظرۀ دانشجویان بی خیال دور اطراف که چندان اعتنایی به ورود جناب استاد نداشتند، متوجهم می کرد که اینجا دانشگاه تهران نیست. ماهیچه های منقبض شده را منبسط  می کردم و منتظر می شدم تا کلاس شروع شود.

اینجوری ها بود که کم کمک فهمیدم اینجا رسم و رسوم استاد و دانشجویی اندک مایه متفاوت است و مثل ایران نیست.

بعداً البته باز نمونه های بیشتری دیدم. مثلاً استاد جوانی که به ما نظریه سیاسی درس می داد، خیلی با دانشجویان خودمانی بود. برای هم فیلم تعریف می کردند و فیلم های درون موبایل را به هم نشان می دادند. یک بار یادم هست که یک فیلمی داشت از توی موبایل یکی از بچه ها می دید و قاه قاه می خندید. بعد از من پرسید تو هم دیده ای؟ من هم گفتم نه. گفت موقع تنفس حتماً بگیر و بیبن!

دیگر وجهۀ متفاوت که اسباب شگفتی ما گشته بود و هنوز هم کمی هست، اسلوب نامه نگاری برخی اساتید بود که با اسم کوچک زیر نامه را امضا می کنند. البته این مورد همه گیر نیست ولی خوب برای خیلی ها اینطوری است. مثلاً فرض کنید برای آقای دکتر عباس کرامتی (که استاد کاردرستی هم هست) ایمیل زده اید. ایشان هم جواب شما را مرقوم کرده اند و زیرش هم امضا کرده اند عباس!

 

البته حالتی شدیدتر هم در موارد خیلی کمتر محتمل است. آن هم وقتی است که استاد مربوطه از شما بخواهد ایشان را با اسم کوچک خطاب کنید. آن وقت شما در ابتدای نامۀ بعدی باید بنویسد:

عباس عزیز،

...

 

 

پی نوشت:

بی ربط اینکه امروز (یک روز پس از تحریر) یک نفر با جستجوی واژه ی عباس کرامتی وارد وبلاگ شده بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:36  توسط محمدعلی  | 

“Everything that is of real importance in sociology is nothing other than political science.”

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:56  توسط محمدعلی  | 

این چمدان هم موجود لامذهبی است. گاهی بدجوری اذیت می کند. مثل همین پریروز. توی فروشگاه والمارت می گشتیم. رسیدیم به قسمت چمدان ها، و کیف های مسافرتی. یک اشاره کافی بود تا از آنجا بی هوا بروم خیابان منوچهری، که بورس چرم و کیف و چمدان تهران بود.

منوچهری همان موقع هم که تهران بودم برای ام نوستالژی عجیبی داشت؛ بافت تهران قدیم همیشه حسی غریب و دوست داشتنی به من می داد. می بردم به خانۀ بابابزرگ توی دروازه شمران، به سلمانی قدیمی آقا سلطانی که روبه روی خانۀ بابابزرگ بود که هر بار می رفتیم تهران دستم را می گرفت می برد آنجا و  می داد آقا سلطانی موهای ام را آلمانی کوتاه کند. حالا دیگر نه بابابزرگ هست، نه خانه اش، و نه حتی آقا سلطانی که لابد بلکل جمع کرد و رفت کرج. خیابان منوچهری مرا می برد آنجا و پریروز هم چمدان ها بردندم منوچهری. الان هم داشتم پسِ اسباب کشی چمدان هایم را باز می کردم که نگاهم افتاد به بعضی چیزهایی که از سفر تهران به اینجا توی چمدان مانده بود و چند ماهی مرا برگرداند عقب. نشستم که این ها را بنویسم قبلش پیش درآمدنوای گروه شیدا با شجریان در جشن هنر شیراز را گذاشته بودم، رسید به آنجا که نی می آید جلو. دروتخته بدجوری با هم جور شدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 6:7  توسط محمدعلی  | 

اینجا خیلی ها در خانه شان پرچم کشورشان را گذاشته اند. فکر کردم دیدم در مملکت ما مورد مشابه چندانی به یاد ندارم؛ مردم بیشتر پرچم امام حسین و ابوالفضل سردر خانه شان می زنند تا پرچم ایران.

همان روزهای اول بود که دیدم توی سرسرای دانشگاه کنار پرچم های کشورهای مختلف که از سقف آویزان است، پرچم جمهوری اسلامی ایران هم هست. برای من که هر روز که می رفتم دانشگاه تهران باید از روی پرچم آمریکا رد می شدم، تعجب آور بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:38  توسط محمدعلی  | 

خبر دیدار شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه تهران با آقای موسوی خوئینی ها را در کارگزاران می خواندم. همین طور از سر بیکاری گفتم یک تحلیل محتوای سردستی بکن.، به مدد جستجوی فایرفاکس چند کلمه را در متن جستجو کردم: آزادی، دین، و امام، دموکراسی، و مردم. نتایج به این شرح بود: آقای موسوی خوئینی آزادی را دوبار گفته بود، دانشجویان هیچ بار؛ دین را ایشان 4 بار گفته بود، دانشجویان سه بار؛ امام را ایشان سه بار استفاده کرده بود، دانشجویان، هشت بار؛ دموکراسی را هر کدام هیچ بار استفاده کرده بودند؛ مردم را هم آقای موسوی سه بار دانشجویان هیچ بار.

خب فکر می کنم خیلی نیازی به توضیح ندارد.

در حاشیه:

حالا چه شد که من یک دفعه فیلم یاد انجمن تهران کرد؟ قضیه به اتفاقاتی می افتد که چند روز پیش در دانشکده حقوق افتاده بود و حین بررسی فرم های انجمن دانشکده با اصرار انجمن تهران عضویت یکی از بچه های قدیمی انجمن دانشکده تایید نشده بود، دوستی که سابقۀ دوستی ام با او اینک بیش از ده سال است و نیک می شناسم اش و نمی دانم به چه مجوزی می شود با عضویت اش در انجمن اسلامی مخالفت کرد. فکر می کنم اگر فرم من هم آن روز روی میز بررسی بود، رد می شد. به هر حال این مسیری است که انجمن تهران انتخاب کرده و چیز جدیدی هم که نیست. شاید هم جای گله نباشد به قول مظفرالدین شاهِ فیلم کمال الملک، صدراعظم مثل بیسمارک نداریم که نگاش های آن طوری هم داشته باشیم. بیله دیگ بیله چگندر.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 4:54  توسط محمدعلی  | 

استادی که دستیارش هستم ازم خواسته برای پروژۀ تابستانی نظرسنجی هایی را که در باب انتخابات ریاست جمهوری نهم و مجلس هشتم شده را زیرو رو کنم و فعلا بهش گزارش بدهم چه چیزهایی موجود است. گزارش ایشان را نوشتم و جخ برایش فرستادم. اما گفتم گزارشی هم برای شما بنویسم.

و اما یافته های کندوکاو بنده:

غیر از نظرسنجی هایی که بعضا با آدرس و جزئیات دقیق تر منتشر شده بودند، یک خروار نظرسنجی هم بود که رییس یا سخنگوی ستاد هر کدام از کاندیداها از آن ها خبر می داد و طبق آن ها کاندیدای کذایی یا رقابت شانه به شانه ای با آقای هاشمی رفسنجانی داشت یا داشت با شتابی نجومی به جلو حرکت می کرد!

از انتخابات هم که بگذریم کلاً محتوای نظرسنجی ها را از روی منبع اعلام خبر می شد حدس زد، مثلاً یک مقام مسؤولی در استاد سمنان گفته بود که طبق "یک نظر سنجی" این استان امن ترین استان بوده استُ که نمونه های مشابهش کم نبودند.

تعداد نظر سنجی های موجود در باب اوضاع سیاسی در آمریکا، انگلیس و حتی روسیه از نظرسنجی های وطنی بعضاً بیشتر بود!

آقای امام جمعۀ مشهد گفته بود که طبق "یک نظرسنجی" آقای احمدی نژاد پس از سخنرانی در دانشگاه کلمبیا 40 درصد محبوبیت در آمریکا کسب کرده است!

در نتیجه گیری نهایی به نظر می رسد که چه می کنه این عبارت "طبق یک نظرسنجی"؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:37  توسط محمدعلی  | 

و اما مبال. در تاملاتی که حین استقرار در این مکان سوق الجیشی درباب آن داشتم، دو نکته بیش از هر چیز دیگر توجه بنده را جلب کرد. اول نکته تمیزی مبال های اینجا بود، که نه خبری از شن و گل و بدتر از آن در حول و حوش مبال بود، و نه بوی گندی مشام انسان را می آزارد. ظریفی همین امروز می گفت که این تمیزی اولی نتیجۀ نبود شلنگ است. فی الواقع این نبود شلنگ هر چند موجب نقصان در طهارت و پاکی ارباب رجوع مبال است، علی الظاهر در تمیزی خود مبال سهم شایانی دارد!

نکتۀ دوم، اما، به دیوار نوشته های مبال باز می گردد، که من در سیر و سیاحتی که در این چند وقته در اهم مبال های ینگه دنیا داشته ام جز در یک مورد نه اثری از دیوار نوشتۀ مبالی دیدم نه نشانی از رنگ های سفید و آبی و مانند که بر دیوارنوشته های سابق کشیده شده باشد. نه کسی تمنیات جنسی اش را در قوالب هنری و غیرهنری کلام و تصویر بر دیوارهای مکان قضای حاجت نوشته بود و نه مخالفان سیاسی اطلاعات شان را درباب اعضای اناث خاندان شهیر بوش رو کرده بودند. خلاصه که در و دیوار سفید و پاک بود مانند...

حقیقتاً میانۀ چنین تأملاتی بود به سرم زد که یکی از شاخص هایی که بسیار برای عملیاتی کردن متغیر آزادی های سیاسی و اجتماعی می تواند مفید فایده باشد همین سنجیدن مساحت و چگالی دیوار نوشته های مبالی است، چنان که می توان فرض کرد که میان دیوار نوشته های مبالی و آزادی های فوق الذکر نسبت معکوسی واقع است.

بر همین مبنا به نظر می رسد گشایش در فضای سیاسی و اجتماعی موجبات پاکیزگی معنوی سرویس های بهداشت میهن عزیزمان را فراهم نموده و هزینۀ پاکسازی معنوی مبال ها را بکاهد.

 پی نوشت: امروز یک دیوارنوشته دیدم. یک کلمه ی اف دار نثار مملکت کوبا شده بود. شاید بتوان استنتاج کرد که فضای بسته ی سیاسی نه تنها در دیوار مبال شما که در و دیوار مبال همسایه ی شما را هم ممکن است کثیف کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 3:47  توسط محمدعلی  | 

از بس این چند وقت هر سایت و روزنامه ای را باز کرده ام مطلبی در رد و نقد محمدرضا لطفی داشته، کمی باید به خودم جرأت بدهم تا بگویم از آلبوم آخرش، وطنم ایران، حظ کردم.  بدون مقدمه و اطالۀ کلام بگویم، چهار چیز در آلبوم برایم جذاب و لذت بخش بود.

 

                  محمد معتمدی

اول آوازهای محمد معتمدی. آوازهایی بسیار دلچسب و زیبا بودند. برعکس بسیاری از هم نسلان اش نه به تقلید از شجریان می خواند، نه حتی به سبک او.[1] چنان که شباهت آوازش با اصغر شاهزیدی (بهترین شاگرد استاد تاج) به گوشم آورد و آن طور که خودش در مصاحبه اش گفته بود سعی می کند از سبک تاج اصفهانی بهره ببرد. همین انتخاب جالب رنگ و بوی متفاوت و دلچسب به لحن آواز معتمدی داده است. معتمدی به سبک تاج بسیار شفاف و سلیس می خواند. ناله نمی کند. گرچه دشتی می خواند، و آن طور که باید محزون با احساس، اما کلمات را بسیار خوب ادا می کند، و گونه ای صلابت در صدایش هست. در مجموع به نظر می رسد انتخاب سبک و لحن متفاوت، بیان واضح کلمات، و قوت و صلابت بیانی به سرعت جایگاه متمایزی برای معتمدی در میان خوانندگان همنسلش ایجاد کند ــ البته به شرط آن که همین طور ادامه دهد. اگر از این وضعیت یکنواخت آوازخوانی فعلی که هم یک جور می خوانند و از لحن های محدودی استفاده می کنند خسته شده اید، و دوست دارید لحن های دیگر را هم مزمزه کنید و لذت ببرید حتما آواز معتمدی را بشنوید.

نفس اش گرم که آواز زیبای اش این روزها چه مونس خوبی بود برای حاجی واشنگتن (و البته از کار هم بیکارش کرد).

دوم، جواب آواز لطفی را دوست داشتم، خصوصاً جواب آوازهایی را که حین آواز و پیش از پایان ابیات می داد (مثلا دقت کنید به جواب آواز مصراع "عدو چو تیغ کشد من سپر بیاندازد" یا "همه گویند طاهر کس نداره"). دست و پنجه اش گرم.

سوم، تصنیف وطنم ایران تصنیف بسیار لطیف و ملیحی بود. لطفی آن را با الگوی تصنیف های قدیمی عارف و شیدا ساخته که آمیخته ای از مضامین عاشقانه و احساسات وطن دوستانه است. حال خوشی دارد این تصنیف.

چهارم هم این که آلبوم وطنم ایران واقعا یک آلبوم است. اثری است که وحدت دارد. قطعات را اگر جدا هم بشنویم می توان حدس زد که این ها متعلق به یک اثرند. دست کم من احساس می کردم بین پیش درآمد، تک نوازی ها، آواز، و تصنیف اول گونه ای هماهنگی و تکرار این یکی بودن وجود دارد.

                
پی نوشت:
یادداشت علی اکبر شکارچی درباره ی کنسرت لطفی هم به ما قوت قلب داد که بیخود خوشمان نیامده از این کار.

[1] فکر می کنم بر اساس میزان تقلید از صدا و پیروی از سبک آواز خوانی محمدرضا شجریان بتوان خوانندگاه جوان  امروز را تقسیم بندی کرد، به این ترتیب که در دستۀ اول پیروان و مقلدان را قرار داد و در دستۀ دیگر خوانندگان دیگر را. براین اساس دستۀ اول سالار عقیلی، حمیدرضا نوربخش، علیرضا قربانی، و همایون شجریان را در بر می گیرد، و دستۀ دوم هم اینک سینا سرلک و محمد معتمدی را. البته بین سرلک و معتمدی بازهم به نظر می رسد معتمدی بیشتر با شجریان فاصله داشته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 6:52  توسط محمدعلی  |