جمعه رفتم نیویورک. قصد اصلی ام دیدار با آلفرد استپان، استاد دانشگاه کلمبیا، بود که از بزرگان حوزۀ سیاست تطبیقی و دموکراتیزاسیون است و اخیراً هم روی موضوع دموکراسی و دین (خصوصاً اسلام) کار می کند. در حقیقت می خواستم در جریان این دیدار برای موضوع خاصی از پرفسور استپان کمک بخواهم. با این همه، حکایت گونه ای دیگر رقم خورد.
به لطف دوست عزیز ایرانی و مقیم نیویورک ام، سر وقت به دفتر استپان رسیدیم. در که زدیم با خنده در را باز کرد و گفت تو مترجم فارسی من هستی؟ گفتم بله. سلام و علیکی کردیم و خواست که منتظر بمانیم. چند دقیقه منتظر ماندیم و وارد شدیم. به محض ورود یکی دیگر از مقالات اش را نشانم داد و از من خواست ترجمه اش کنم، و کتاب حاوی مقاله را به من داد. من البته کتاب را داشتم ولی چون اولش را نوشت تقدیم به فلانی و به امید همکاری های آینده ذوق کردم و نگفتم کتاب را دارم. بعد از آن صحبت به ایران کشید. و گفت که ایران مورد بسیار جالبی است. اشاره اش به دورۀ اصلاحات و پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس ششم بود. پس از این که وجوه اهمیت موضوع از منظر خودش را توضیح داد، گفت که با این همه متوجه نمی شود که چرا آن حرکت به جایی نرسید. اینجا بود که من گفتم پایان نامه ام را در باب این موضوع نوشتم. قضیه بسیار برایش جالب شد و با اشتیاق از من خواست ایده ام را تعریف کنم. ایده ام را گفتم و همچنین گفتم در حال تهیۀ مقاله ای در این باب به زبان انگلیسی هستم. سخنانم را با اشتیاق گوش می داد و از من خواست که مقاله را برایش بفرستم.
هدف ملاقات کاملاً برعکس شده بود. من رفته بودم از آقای استپان چیزی بگیرم اما آنچه اتفاق افتاد این بود که ظاهراً ایشان از من زرنگ تر بود. هم می خواست مقاله اش را ترجمه کنم، هم ایده ام را بگویم، هم مقاله برایش بفرستم. همان ابتدای جلسه هم که من به موضوع خودم اشاره کردم، ظاهراً چندان موضوع را نگرفت. دوستم اساساً بهش برخورده بود، و خودم هم راستش کمی پکر شدم. با این همه، گرچه این شاید جنبۀ منفی قضیه بود که مقصود اولیه حاصل نشد، اما در کل دیدار جالبی بود برایم. راستش آن روزها که مقاله ها و کتاب اش را با ولع می خواندم و پاسخ پرسش های ام را در نوشته های اش می جستم هیچ وقت فکر نمی کردم پرفسور استپان معروف روزی این طور جلویم بنشیند از من بخواهد نظر خودم را در باب موضوعی که راه حل اش را نیافته بگویم، و مطلبی را که در آن باب نوشته ام برای اش بفرسته ام. بیشتر توضیح نمی دهم که خوشتر آن است که سرّ دلبران در حدیث دیگران بیاید، ولی نقداً بگویم که تصمیم گرفتم که مقاله را هم به همین زودی و مفتی برایش نفرستم، که یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت.