تبليغاتX
نهفت

نهفت

حاجی واشنگتن را اینجا تازه می شود فهمید. پیش از این بسیار دوست داشتم این روایت حاتمی را و جایی هم نوشته بودم درباره اش. اما احوال تنهایی در غربت به گونه ای است که به نظرم می آمد حاجی را تازه اینجا می شود لمس کرد، تنهایی حاجی را، عید قربان حاجی را، خدمت و خیانت دیلماج حاجی را، حرف زدن حاجی را با خود، دلتنگی حاجی را برای وطن، شکوه و انتقاد حاجی را از وطن، و یک کلام بغض و جنون و شوریدگی حاجی را.

حاجی واشنگتنی شده ام من هم برای خودم.

کاش می شد بیشتر نوشت...

                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:59  توسط محمدعلی  | 

برای یکی از کلاس های ترم تابستان باید آثاری از میشل فوکو را بخوانم و مشغول خواندن بودم که به نوشتاری از او رسیدم دربارۀ اصل نویسنده. بحث فوکو در این باب بود که نسبت دادن متن به یک نویسنده یا خالق تمهیدی است برای جلوگیری از تکثیر معناهای مختلفی که ممکن است از اثر صورت بگیرد در واقع اصل نویسنده خیال پردازی خواننده در مواجهه با گفتمان یا متن را به حد قابل توجهی مهار می کند. مثلاً وقتی شما کتاب کاپیتال را ذیل نام کارل مارکس می خوانید سعی می کنید متن را با توجه با زندگی مارکس معنی کنید، آن را طوری بفهمید که با دیگر آثارش تناقض نداشته باشد، یا در راستای آن ها باشد و مواردی از این دست (من فعلا لب مطلب را آن طور که فهمیدم می گویم؛ خودتان می توانید به متن مراجعه کنید). خلاصه مشغول مطالعۀ مقاله بودم که ناگهان توجهم متوجه کتاب حاوی مقاله شد. کتاب یک کتاب Reader بود، که مطالب متعددی از نوشته های فوکو را جمع آوری و ویراسته کرد بود. حواستان که است، کتاب در واقع مجموعه ای از چند پاره گفتار بود که ذیل اصل نویسنده سامان یافته بود یعنی ذیل نام فوکو. مشغول فکر کردن به این مطلب بودم که یاد اصل کلاس افتادم که سه چهار جلسۀ کلاس افتادم، که موضوع آن ها فوکو بود و قرار است نوشته های متعددش را بخوانیم. کلاس هم در حقیقت حول اصل نویسنده سامان یافته بود. با خودم فکر می کردم "نوشته های فوکو درس دادن" هم نمی تواند جز خیانت به فوکو باشد؛ به محض این که بخواهید فوکو درس بدهید یا فوکو بخوانید اولین کاری که کرده اید سامان دادن چند نوشته ذیل یک نام است و اعمال گونه ای کنترل بر معانی متعددی که ممکن است در مخیلۀ خواننده بگنجد.

                            

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:30  توسط محمدعلی  | 

جمعه رفتم نیویورک. قصد اصلی ام دیدار با آلفرد استپان، استاد دانشگاه کلمبیا، بود که از بزرگان حوزۀ سیاست تطبیقی و دموکراتیزاسیون است و اخیراً هم روی موضوع دموکراسی و دین (خصوصاً اسلام) کار می کند. در حقیقت می خواستم در جریان این دیدار برای موضوع خاصی از پرفسور استپان کمک بخواهم. با این همه، حکایت گونه ای دیگر رقم خورد.

به لطف دوست عزیز ایرانی و مقیم نیویورک ام، سر وقت به دفتر استپان رسیدیم. در که زدیم با خنده در را باز کرد و گفت تو مترجم فارسی من هستی؟ گفتم بله. سلام و علیکی کردیم و خواست که منتظر بمانیم. چند دقیقه منتظر ماندیم و وارد شدیم. به محض ورود یکی دیگر از مقالات اش را نشانم داد و از من خواست ترجمه اش کنم، و کتاب حاوی مقاله را به من داد. من البته کتاب را داشتم ولی چون اولش را نوشت تقدیم به فلانی و به امید همکاری های آینده ذوق کردم و نگفتم کتاب را دارم. بعد از آن صحبت به ایران کشید. و گفت که ایران مورد بسیار جالبی است. اشاره اش به دورۀ اصلاحات و پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس ششم بود. پس از این که وجوه اهمیت موضوع از منظر خودش را توضیح داد، گفت که با این همه متوجه نمی شود که چرا آن حرکت به جایی نرسید. اینجا بود که من گفتم پایان نامه ام را در باب این موضوع نوشتم. قضیه بسیار برایش جالب شد و با اشتیاق از من خواست ایده ام را تعریف کنم. ایده ام را گفتم و همچنین گفتم در حال تهیۀ مقاله ای در این باب به زبان انگلیسی هستم. سخنانم را با اشتیاق گوش می داد و از من خواست که مقاله را برایش بفرستم.

هدف ملاقات کاملاً برعکس شده بود. من رفته بودم از آقای استپان چیزی بگیرم اما آنچه اتفاق افتاد این بود که ظاهراً ایشان از من زرنگ تر بود. هم می خواست مقاله اش را ترجمه کنم، هم ایده ام را بگویم، هم مقاله برایش بفرستم. همان ابتدای جلسه هم که من به موضوع خودم اشاره کردم، ظاهراً چندان موضوع را نگرفت. دوستم اساساً بهش برخورده بود، و خودم هم راستش کمی پکر شدم. با این همه، گرچه این شاید جنبۀ منفی قضیه بود که مقصود اولیه حاصل نشد، اما در کل دیدار جالبی بود برایم. راستش آن روزها که مقاله ها و کتاب اش را با ولع می خواندم و پاسخ پرسش های ام را در نوشته های اش می جستم هیچ وقت فکر نمی کردم پرفسور استپان معروف روزی این طور جلویم بنشیند از من بخواهد نظر خودم را در باب موضوعی که راه حل اش را نیافته بگویم، و مطلبی را که در آن باب نوشته ام برای اش بفرسته ام. بیشتر توضیح نمی دهم که خوشتر آن است که سرّ دلبران در حدیث دیگران بیاید، ولی نقداً بگویم که تصمیم گرفتم که مقاله را هم به همین زودی و مفتی برایش نفرستم، که یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:36  توسط محمدعلی  | 

دیروز از بلدۀ میامی و راهی قصبۀ پرینستون شدیم. راه هوایی میامی دیروز از شارلوت می گذشت. هواپیما را آنجا تعویض کردیم. در شارلوت تأخیر داشت پدر سوخته. رفتیم در قهوه خانۀ استارباکس به صرف چای. اینترنت بی سیم هم داشت آن جا. نشستیم هنگام نوش فیلمی دیدیم از تارنوازی لطف الله خان مجد. غلط نکنم تا به حال کسی ننشسته بود در فرودگاه شارلوت تار مجد و نی حسن کسایی را آن هم تصویری سیر کند. علی ای حال، از شارلوت هم گذشته وارد فرودگاه نیوآرک در نیوجرزی شدیم. از آنجا ترن گرفتیم برای پرینستون. فی الواقع همین ترن از جذاب ترین بخش های سفر بود. ترنی قدیمی بود با صندلی های چرمی و دیوارهایی با روکش چوبی. همین که قطار راه افتاد، مأمور قطار با لباس سورمه و کلاه لبه دار وارد شد با دستگاه بلیط سوراخ کن در دستش. حقیقتاً با تصاویری که در کارتون ها و فیلم های سینمایی وسترن و اندکی مابعد آن دیده بودیم مو نمی زد. عمیقاً کیفور شدیم (و یاد آن رفیق عشق وسترن مان را هم کردیم، که جایش خالی بود).

بالاخره حول و حوش عصر بود که رسیدیم پرینستون. دانشگاهی است با معماری بسیار زیبا، واقع شده تقریباً میان جنگل. بعض جاها تقریباً صدای آب رونده هم می آید. انشالله خداوند نصیب تان کند از نزدیک نظاره کنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:39  توسط محمدعلی  | 

راه و ماه یک هفته پیش به لطف رفیقی شفیق به دستم رسید، آلبومی با آهنگ سازی نوید دهقان و خوانندگی سینا سرلک. نوید دهقان آن طور که از مصاحبه اش پیدا بود و از فضای اثر هم، بسیار تحت تاثیر پرویز مشکاتیان است؛ و چنان که از کار پیدا بود از شاگردان و علاقمندانی است که الحق و الانصاف به نیکی در ادامۀ آن نوع آهنگسازی و نغمه پردازی کوشیده. آلبوم در مجموع آلبوم خوبی است و در مصاحبۀ پرویز دهقان با تهران امروز می توانید اطلاعات خوبی دربارۀ کار به دست آورید.

                                  

من اما می خواهم اینجا تنها دربارۀ یکی از قطعات اثر بنویسم، آواز دیوانه که پس از مدت ها برایم دوباره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 5:54  توسط محمدعلی  |