پریشب آمدم پسِ یادآوری های دوستان مطلبی در وبلاگ بنویسم، و تا نیمه هم نوشتم که ضمن وبگردی ها و خواندن روزنامۀ الکترونیکی روز برخوردم به گزارشی از شکنجۀ دانشجویان چپ و اوضاع وحشتناک جسمی و روحی شان، و میان نام ها برخوردم به نام بهروز کریمی زاده، که من هم مانند بسیاری دیگر از دانشجویان دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی می شناختمش، با او سلام و علیک داشتم، و روی باز و اخلاق نیکو و افتادگی اش به یادم مانده. نوشته بی اختیار ناتمام ماند.
چه باید بنویسم. نوشته ها در محکومیت شکنجه و درخواست آزادی فرزندان ایران از زندان مثنوی هفتاد من شده و نمی دانم دیگر چه حرفی نگفته مانده.
الان می بینم دلم بیشتر از اوضاع کشورم گرفته تا نوستالژیای دوری از شب عیدِ ایران
بهتر از این نمی توانم بگویم که
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
