تا قبل از این، در نهفت تنها از سیر انفس نوشته بودم. منتها بازی روزگار آن چنان رقم خورد که ناگزیر شدم از سیر آفاق هم بنویسم که البته هر دو دو روی یک سکه اند. همانطور که دوستان مستحضر هستند. دو هفته ای هست که راهی ینگه دنیا شدم، و اینجا هم چیزهای جدید کم نیست. برای همین بر آن شدم که به رسم قدما سفرنامه گونه ای بنویسم. این هم قسمت اول سفرنامه:
شبانگاه یوم نهم دسامبر سنۀ دو هزار و هفت میلادی وارد فرودگاه بین المللی میامی شدم. طبق مقررات همۀ کشورها و فرودگاه ها رفتیم برای بررسی گذرنامه. پلیسی که گذرنامه را بررسی می کرد خوشرو بود با من خوش و بش کرد، برعکس پلیس هموطن در فرودگاه امام خمینی خودمان. از من پرسید که آیا عصبی هستم. سپس سعی کرد نگرانی من را کم کند. می گفت که هیچ مشکلی نیست. پس از بررسی گذرنامه نوبت انگشت نگاری بود. پلیس گذرنامه گفت که از این قضیه متاسف است و چون قانون از این قرار است چاره ای ندارد. سپس به بخش انگشت نگاری رفتم. در آنجا هم اندکی منتظر شدم تا نوبتم شد. چندین سوال از من پرسیدند و انگشت نگاری انجام شد. پس از خروج از آن بخش بارهایم را تحویل گرفتم. تارم توی بارها نبود. پس از مراجعه به مأمور بریتیش ایروی معلوم شد که تار نرسیده. تلفن و آدرسی دادم تا تار را پس از رسیدن به دستم برسانند. بعد از آن نوبت بازرسی بارها بود. چمدانها را یک به یک باز می کردند و بازرسی می نمودند. در چمدان هایم یک قرآن و یک گزیدۀ مفاتیح الجنان داشتم. مأمور بازرسی هنگامی که به این دو کتاب رسید از من پرسید که آیا اینها کتب مذهبی هستند. گفتم بله. پرسید اشکالی ندارد که آن ها را پس از بررسی رو میز بگذارم. گفت این را برای این می پرسم که بعضی ها این کار را بی احترامی می دانند.
مجموع برخوردها بسیار محترمانه و برای ام عجیب بود. گرچه آخرین برخورد از این دست نبود. یکی از پلیس های همان بخش ناگهان آمد و به من گفت بیا از تو سوالی دارم. پرسید: آیا این صحیح است که مردم ایران می خواهند آمریکا را نابود کنند می خواهند ما را بکشند یا اینها تبلیغات رسانه ها است. از سوالش خوشم نیامد. با این حال، توضیح دادم که اینگونه نیست. بعد گفت که به نظر او خاورمیانه ای ها قابل اعتماد نیستند. آیا این مطلب صحیح است. این بار هم البته با گفتۀ او مخالفت کردم. سر آخر گفت پس خیالم راحت باشد که امشب بمبی منفجر نمی کنی و تروریست نیستی؟ من هم طبیعتاً گفتم بله. و به این ترتیب مراحل کار ما در فرودگاه طی شد. در سالن انتظار دوستم حمید منتظرم بود. من یک کت و یک پالتو پوشیده بودم و او تنها یک پیراهن به تن داشت. کلی به لباسهای من خندید و عکسم را هم گرفت که الان ندارمش. بعداً متوجه شدم که میامی هوای بسیاری مرطوب و گرمی دارد و در همین فصلی که در تهران کاپشن و بافتنی می پوشیم در میامی با تی شرت آستین کوتاه باید چرخید.