تبليغاتX
نهفت

نهفت

نوشته ی حسین مرتضاییان آبکنار

کتاب روایتی متفاوت از جنگ ایران و عراق است. راوی داستان یک سرباز وظیفه است. برخی وقایعی که او ضمن داستان نقل می کند به هیچ وجه در روایات رسمی دیده نمی شوند، مثل استعمال تریاک، یا رابطۀ دو تا از سربازها با همدیگر یا...

گذشته از این ها توصیفات نویسنده از شداید و سختی های جنگ هم بسیار تکان دهنده است، نمونه اش زمانی است که راوی سوار خودرویی می شود که از چشم ها و گوش های و تقریبا تمامی اعضای راننده اش خون می آید. در مجموع کتاب تصویری کابوس گونه از جنگ به نمایش می گذارد.

ضمن داستان متوجه می شویم که راوی در اثر سختی های جنگ، کشته شدن دوست دوران کودکی اش، موجی شدن یا هر علت دیگری دچار اختلالات روانی شده است. به همین دلیل به هیچ وجه مشخص نیست کجای روایت واقعی است و کجای آن ساخته و پرداخته ی ذهن کابوس زدۀ راوی است. گرچه ابتدای داستان ذکر می شود که تمامی صحنه ها واقعی هستند، ولی به پایان کتاب که می رسیم در صدق و صحت تمامی وقایع ذکر شده در روایت شک می کنیم. از این جهت شاید بتوان عقرب... را اثری پست مدرن به شمار آوریم.

(دوستانی که روحشان خیلی لطیف و بهداشتی است از این جا به بعد را نخوانند.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:16  توسط محمدعلی  | 

نوشته ی گابریل گارسیا مارکز

بنای خواندن رمان غیر فارسی  نداشتم. اما خاطره ی دلبرکان را دوستی به مناسبت جلسه ی پایان نامه به من هدیه داد، و البته از بختیاری من بود، چه همان طور که می دانید هفتۀ پیش کتاب تو قیف شد و لابد الان به شدت رفته در بورس و خیلی ها می خواهند سردربیاورند که داستان از چه قرار بوده.

خاطرۀ دلبرکان غمگین من داستان پیرمردی نود ساله است که در تمامی سالیان گذشته ی زندگی اش رابطه ای جنسی نداشته مگر آن که پولی برای آن داده است. پیرمرد در نود سالگی با دخترکی 14 ساله مواجه می شود، بدون آن که او را در کنار کشد، و به او دل می بازد، و از پس این عشق است که زندگی به نحوی دیگرگونه بر او پدیدار می گردد.

از میان ویژگی های اثر آنچه بیش از هر چیز به چشم ام آمد، زبان ترجمه بود. کاوه میرعباسی با حلاوت و شیرینی خاصی متن را ترجمه کرده بود. استفادۀ زیرکانۀ مترجم از کلمات به زیبایی نشانگر زبان پیرمردی بود که به زبانی متفاوت از زبان عصرش، زبان حدود یک سده پیش تر، سخن می گوید. علاوه بر این زمانمندی زبان، زبان ترجمه به زیبایی طنز نهفته در متن کتاب را نیز بازتاب داده بود، و این بار هم البته با استفادۀ به جای میرعباسی از کلمات. در مجموع ترجمۀ روان و شیرینی بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:2  توسط محمدعلی  | 

این روزها درگیر قضایایی هستم که بسیار دوست داشتم با شما هم بگویم، اما نمی توانم. بر سر همین موضوع با پدربزرگم صحبت می کردم.  برای ام خاطره ای از زمان نهضت ملی نقل کرد. پدربزرگ ام آقای منوچهر کدیور از طرفداران جبهۀ ملی فسا و دکتر مصدق بوده است. گفت که سرهنگ نگهبان رییس حکومت نظامی فسا به او گفته است که شما جوانی، می خواهی در این مملکت زندگی کنی. برای همین سعی کن دنبال کلماتی که قاف دارند نباشی. پدربزرگ ام می پرسد مثلاً چه کلماتی؟ سرهنگ نگهبان جواب می دهد، کلماتی مثل قانون، مقررات، حق، حقیقت، و به طور خلاصه مصدق!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 18:24  توسط محمدعلی  | 

نوشتۀ حسین سناپور

ویران می آیی شباهت بسیاری به کار قبلی سناپور نیمۀ غایب داشت. عناصر  مشترک مشهودی در هر دو داستان وجود داشتند: دانشجویی که خانۀ مجردی دارد و این خانه جایی برای روابطش با دوست نزدیکش می شود؛ کسی که بدون انگیزه های سیاسی وارد فعالیت سیاسی می شود و تاوانی سنگین برای آن می پردازد؛ مکان بخشی از داستان که دانشگاه تهران است؛ دختری که پس از یک جور خاص ناکامی عشقی راهی دیار فرنگ می شود؛ دختری که دیگر نمی تواند با خانواده اش ارتباط برقرار کند، آن ها می خواهند شوهرش دهند و او دل در گرو پسری که خود شناخته دارد؛ پسری که نمی تواند با خانواده اش کنار بیاید (در نیمۀ غایب با پدر و در ویران می آیی با مادر) و مهم تر از همه آدم هایی که پی نیمۀ غایب شان هستند، نیمۀ غایبی که در جریان روابط گذشته شان شکل گرفته. به نظرم مضامین دو داستان آنقدر شبیه اند که می شود اسم شان را هم با هم عوض کرد.

از نظر فرم هم سناپور باز از فرم های متعارف فاصله گرفته. فصول داستان از لحاظ زمانی به عقب می روند و شما می توانید اگر دلتان خواست داستان را از فصل آخر به اول بخوانید. با این همه، فکر می کنم سناپور در این کار موفق نبوده. من داستان را از اول به آخر خواندم و پشیمان شدم. فکر کنم خواننده هایی که از آخر به اول خوانده اند راضی تر بوده باشند. نوشتن داستان از زمان حال به گذشته کار سختی است. سختی کار در این است که علی رغم این که خواننده همان ابتدا آخر قصه را می فهمد همچنان جذابیت داستان برای او حفظ شود و چیزهایی در قصه باشد که ندانستن شان خواننده را به ادامه ی داستان ترغیب کند. نیمه ی غایب هم از سال 69 شروع می شد و در سال 67 پایان می یافت ولی داستان های موازی که در آن وجود داشتند خواننده را به ادامه ترغیب می کرد. من به شخصه اواخر نیمۀ غایب را با ولع بیشتری می خواندم تا اوایل اش، ولی ویران می آیی چنین وضعیتی نداشت. برای همین فکر می کنم نیمۀ غایب کار بهتری بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:6  توسط محمدعلی  | 

نوشته ی فریبا وفی

فریبا وفی را لابد بیشتر با پرندۀ من می شناسید، کتابی که علی رغم جایزه هایی که برد آنقدرها قوی نبود و چندان شایستۀ آن جوایز به نظر نمی رسید. رویای تبت اما به مراتب داستان بهتر و دلچسب تری است. رویای تبت به عبارتی حکایت عشق های ممنوعه است، و کتاب با تکیه به تجربیات دو نسل این عشق ها را روایت می کند. یکی نسل جوان های زمان انقلاب که البته چنین عشق هایی را در سال هایی پس از انقلاب تجربه می کنند و دیگری نسل قبل از آنها. نمایندۀ نسل قبل در این میان زنی است به نام فروغ که اتفاقا خیلی خوب و ملموس به نظرم شخصیت پردازی شده بود. فروغ زن بانمک و لوندی است که بچه دار نمی شده و به قهر از شوهر اول اش محمدعلی جدا شده و به واسطۀ همان دلبری هاش زن بقال محله شده که خودش دو تا بچه داشته ولی فروغ همچنان محمدعلی را دوست داشته.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:12  توسط محمدعلی  |