تبليغاتX
نهفت

نهفت

لابد از اوضاع سیاسی مملکت خیلی ناراحت هستید، به مسؤولان کشور، سیاست هایشان، و حتی کلیت ساختارها انتقاد دارید. و البته بهتر هم می دانید که دوصد گفته چون نیم کردار نیست. برای همین خوب است همه مان گاهی از خودمان بپرسیم ما برای اینکه وضعیت به اینجا نکشد چه کرده ایم.

همه مان با مفهوم جامعه مدنی آشنا هستیم. می دانیم که یک جامعۀ مدنی قدرتمند حکومت را مهار می کند و اجازه نمی دهد دولتمردان هر کاری بخواهند بکنند و هر بلایی بخواهند سر ما بیاورند.

همه ی این ها را می دانیم و یک اخلاق جالب دیگر هم داریم. در حالی که همه مان تصدیق می کنیم جامعه مدنی و تحزب و چیزهایی از این دست خوب هستند، خودمان به هر دلیل حاضر نیستیم، بهشان تن بدهیم. کار حزبی را دون شأن می دانیم، به مستقل بودن و اجتناب از کارهای جمعی مفتخریم، و عضویت در حزب یا انجمنی را نقطه ضعف می دانیم. یک نگاه به جدول زیر بیاندازید.

 

با کدام یک از انجمن های زیر همکاری دارید؟

نگرش

بلی

خیر

نمی دانم

تعداد پاسخ معتبر

انجمن اولیا و مربیان

25.9

74.1

9

4572

شوراهای محلی

10

90

10

4571

انجمن خیریه مثل انجمن حمایت از بیماران مستمند

20

80

11

4570

انجمن های هنری و ادبی

11

89

12

4569

انجمن های ورزشی و تفریحی

21.6

78.4

12

4569

اتحادیه ها و انجمن های صنفی حرفه ای

8.8

91.2

14

4567

انجمن های اسلامی

13.2

86.8

14

4567

انجمن ها و احزاب و گروه های سیاسی

3

97

16

4565

انجمن های علمی

13.5

86.5

15

4566

هیات های مذهبی

37.5

62.5

11

4570

فعالیت در پایگاه های بسیج

19.3

80.7

17

4564

منبع: یافته های پیمایش در 28 استان کشور؛ ارزش ها و نگرش های ایرانیان، 1382:341.

 

علی الظاهر نیاز به توضیح چندانی نیست. و به نظر نمی رسد تا وقتی وضعیت عضویت مان در نهادهای محوری جامعه مدنی مثل احزاب، انجمن های صنفی، و انجمن های محلی این مقدار از عضویت در بسیج کمتر باشد، بتوان انتظار گشایشی ماندگار در فضای سیاسی داشت.

بد نیست این سوال ها را یک بار هر کداممان جواب بدهیم، و ببینیم در این میانه چه کاره ایم، و از این پس به میزان عمل مان انتظار داشته باشیم و اعتراض کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:35  توسط محمدعلی  | 

سخنان استاد مجتهد شبستری در شب 19 رمضان در حسینیۀ ارشاد برایم بسیار جالب توجه و تامل برانگیز بود. موضوع سخنرانی دعا در قرآن بود. مجتهد ابتدا آیات مربوط به دعا در قرآن را خواند و سپس به اضطراب و تنش ذاتی انسان اشاره کرد، اضطرابی ناشی از دو نوع تجربۀ انسانی، یکی تجربۀ فنا، و دیگری تجربۀ جاودانگی. گفت که نوسان انسان بین این دو تجربه و احساس برای آدمی وضعیت پرتنش و پراضطراب می آفریند. آنگاه گفت که از این وضعیت نباید گریخت از تجربۀ تنهایی و این اضطراب نباید فرار کرد. باید بگذاری این تنها و پریشانی تمام وجود تو را بگیرد تا آن حالی را که حال دعاست بیابی تا در آن حال خداوند اجابتت کند و ابرهای تشویش و اضطراب را کنار بزند و این دشواری را آسان کند و بر تو وارد شود، که خود گفته است اممن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء.

این شاید اولین بار بود که جدا به این موضوع فکر کردم که نه تنها نباید از تنهایی گریخت که حتی باید به سوی آن رفت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 18:38  توسط محمدعلی  | 

امروز جلسۀ رونمایی کتاب گذار به دموکراسی؛ملاحظات نظری و مفهومی در دانشکده حقوق دانشگاه تهران از سوی انجمن علمی علوم سیاسی دانشجویان دانشگاه تهران برگزار شد. تقریبا تمامی زحمت برنامه بر دوش دوست بسیار عزیز و کوشایم وحید عابدینی بود، که واقعا از تلاش هایش سپاس گزارم. گزارش برنامه از سوی خبرگزاری کتاب ایران و هم چنین خبرگزاری ایسنا منتشر شده است. گزارش خبرگزاری ایسنا را می توانید از اینجا و گزارش خبرگزاری کتاب ایران را از اینجا بخوانید. البته خبر ایسنا بسیار بد تنظیم شده و در مواضعی خبرنگار محترم حتی خلاف گفته های من را منعکس کرده است. خبر خبرگزاری کتاب در مجموع به نحو مناسب تری تنظیم شده و به واقعیت جلسه بسیار نزدیک تر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 2:10  توسط محمدعلی  | 

نوشته ی رضا قاسمی

پیش از این فکر می کردم خواندن یک داستان پست مدرن باید واقعاً کار سختی باشد. برای این که همه چیز بی نظم و به همه گره خورده است پیدا کردن پرتقال فروش داستان کار سختی است. ولی همنوایی شبانۀ ارکستر چوب ها خلاف این تصور ابتدایی ام بود. داستان بسیار جذاب تحریر شده بود و بسیار پرکشش بود.

از ویژگی های این داستان این بود که هیچ راهی برای دست یافتن به روایت حقیقی از وقایع داستان در آن وجود ندارد. داستان را مردی تعریف می کند که دچار "وفقه های زمانی"، "خودویرانگری"، و "بیمار آینه" است. علاوه بر این ها پارانویا هم دارد. ضمن که در جریان داستان متوجه می شویم، دو روایت از حوادث موجود است: یکی واقعی، و یکی تحریف شده. برای همین هیچ راهی برای دستیابی به روایت حقیقی ماجرا نیست. زور زدن هم فایده ای ندارد. یکی از دلایلی هم که اثر پست مدرن خوانده می شود همین است. چون که به نحوی وجود هر گونه روایت برتر را رد می کند. واقعیت در این داستان و هماهنگ با دعوی پست مدرن ها تکه تکه شده و راهی هم به بازسازی آن نیست.

به هر حال، این داستان بدجوری ذهن مرا به خودش مشغول کرده، ول هم نمی کند، شاید باز هم درباره اش نوشتم. خواندنش را هم به شدت توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 13:39  توسط محمدعلی  | 

نوشته ی سپیده شاملو

اوایل اش برای ام بسیار جذاب و گیرا بود. فصل یک و دو را که خواندم پیش خودم به خواننده آفرین گفتم که این طور خواننده (من) را دنبال خودش می کشد. اواسط اش اما کمی برای من دست کم افت کرد جذه و گیرایی اوایل اش را نداشت. مقصودم بخش هایی است که روای اش مستانه بود. شاید هم قضیه از آن جا نشأت می گرفت که مستانه حسابی حرصم را درمی آورد. می خواستم بروم توی داستان و یک کتک مفصل به محمود بزنم. البته مجددا فصول بعدی که راوی دوباره شراره شد جذابیت کار هم برگشت. شاید برای این بود که آخر حکایت مستانه معلوم بود ولی مشخص نبود عاقبت شراره چه می شود.

گذشته از شوخی، اما، یکی از نکاتی که در این داستان برای ام جالب بود، شخصیتی بود به نام محمود. محمود قطب یکی از فرقه های عرفانی است، فرقه ای که هر هفته برنامۀ ذکر و سماع دارد. محمود مردی است که ریاضت های بسیار کشیده است، و از این هم راه دارای قوایی ماورای طبیعی گردیده، فکر دیگران را می خواند و تا حدودی نیز قادر است اذهان آن ها را هدایت کند. با این همه و خلاف برداشت، محمود هیچ صفای باطنی ندارد. حتی مردی بدطینت و اهریمن خو نیز هست.

فکر می کنم نویسنده خیلی خوب شخصیتی را خلاف یکی از باورهای رایج ما ایرانیان تصویر کرده. باور عمومی آن است که داشتن برخی قوای ماورای طبیعی نشانۀ گونه ای وارستگی است و علامت برگزیدگی الهی. ولی واقعیت خلاف این است. این گونه توانایی ها را مثل توانایی های جسمانی می توان با تمرین های خاصی به دست آورد، و نشانگر هیچ گونه فضیلت اخلاقی نیستند. نویسنده این را به نیکویی تفسیر کرده.

برای آن ها که کتاب را خوانده اند:

گذشته از جدی، مطایبتاً عرض کنم، من اگر جای شراره بودم، همین که سیاوش فیلم را گرفت یک تماس با وزارت فخیمه می گرفتم، فیلم را می دادم خدمت شان، پسرم را نجات می دادم، و یک وحدت اساسی با محمود و مریدهای اش می کردم. آن موقع داستان هم این جور تلخ تمام نمی شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:3  توسط محمدعلی  |