تبليغاتX
نهفت

نهفت

  این مطلب در شماره ی این هفته ی مجله ی شهروند یعنی شماره ۴۸ به تاریخ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸۶ چاپ شده است:

 

ساموئل هانتینگتون بی تردید یکی از برجسته ترین و مناقشه برانگیزترین عالمان علم سیاست در چند دهۀ اخیر بوده است. هانتینگتون فارغ التحصیل دانشگاه ییل است و درجۀ دکترای خود را از دانشگاه هاروارد اخذ نموده است. هانتیگتون از سال 1950 تا کنون استاد گروه "حکومت" دانشگاه هاروارد در زمینۀ مطالعات بین المللی و منطقه ای بوده است. علائق اصلی او امنیت ملی، روابط نظامیان و غیرنظامیان، دموکراتیزاسیون و توسعۀ اقتصادی و سیاسی کشورهای کم توسعه، مؤلفه های فرهنگی در جهان سیاست، و هویت ملی آمریکا است.

هانتینگتون شاید یکی از محققان سرمشقی است که دغدغه های عملی را در چارچوب آکادمیک و نظری در آمیخته است. تقریباً تمام آثاری که هانتینگتون تاکنون به نگارش درآورده است به نوعی با دغدغه های منافع ملی کشورش آمریکا در ارتباط بوده است. پژوهش های او گرچه عمدتاً در مقام و تبیین و تشریح پدیدارهای سیاسی بوده اند، لیکن این تبیین همیشه به نحوی انجام شده است که بتوان از آن توصیه هایی راهبردی نیز برای سیاست مدارانِ خصوصاً آمریکایی استخراج کرد، و به نوعی راهنمایی قابل اتکا، معتبر، و علمی برای عمل سیاسی فراهم ساخت.

بر همین اساس می توان آثار هانتینگتون در چند دهه فعالیت علمی پربارش را به سه دستۀ اصلی تقسیم کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:8  توسط محمدعلی  | 

نوشته ی شهریار مندنی پور

شرق بنفشه از بهترین عاشقانه هایی بود که تا به حال خوانده ام. نثر بسیار زیبایی داشت. داستان ظاهراً در سال 1373 می گذشت. داستانش را تعریف نمی کنم که خودتان بخوانیدش. تنها به دلالت های سیاسی اش اشاره می کنم (که البته شاید بسیار واضح هم باشند). داستان آشکارا بازتاب دهندۀ محدودیت های شدیدی است که بعد از انقلاب بر روابط عشقی و تغزلی حاکم بوده است. دو جوان برای این که با هم ارتباط برقرار کنند کتاب هایی را از کتاب خانه می گیرند و زیر کلمات مورد نظر نقطه می گذارند. سپس دیگری کتاب را قرض می گیرد و آن کلمات را کنار هم می گذارد تا نامۀ عاشقانه را بخواند. طبیعتا چنین داستان جز در شرایط ایران پس از انقلاب نمی توانست اتفاق بیافتاد. یعنی نفس داستان نوعی دلالت سیاسی دارد.

دو جای دیگر داستان هم به طور خاص تر به نظرم آمد که بازتاب دهندۀ همین وجه اند. یکی جایی از داستان که پسر کف کوچه ی دختر می نویسد دوستت دارم. دختر می پرسد چرا مثل همه روی دیوار ننوشتی. پسر می گوید جمله ام میان شعارهای درشت انقلابی روی دیوار به چشم نمی آمد. این جا هم نویسنده به نحو بسیار زیبایی بدون بیان مستقیم تصویر می کند که فضای ایدئولوژیک عرصۀ سیاست در ایران چه میزان جا را برای عشق و عاشقی تنگ کرده بوده است، آن سان که جا برای یک "دوستت دارم" نوشتن ساده هم نبوده است.

وجه نمادین دیگر اثر به نظرم قرارهای عاشقانۀ قبرستان است. آن دو جوان در کشاکش رابطۀ تغزلی شان تنها جای امنی را که برای قرار گفت و شنود می یابند قبرستان و بر سر یک قبر است. دیگر چگونه بهتر از این می توان گفت وضع جامعۀ ما به صورتی است که جای عشق در قبرستان است. مندنی پور به خوبی و بدون هیچ بیان مستقیمی از پس قلمی کردن این ها برآمده است.

شرق بنفشه:

"حالا که دانسته ای رازی پنهان شده در سایۀ جمله هایی که می خوانی، حالا که نقطه نقطه این کلام را آشکار می کنی، شهر شراب مینو به کامت باشد؛ چرا که اگر در دایرۀ قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد داده اند، رندی هم به جان شیدایت واسپرده اند تا کلمات پیش چشمانت خرقه بسوزانند. پس سبکباری کن و بخوان. در این کتاب رمزی بخوان به غیر این کتاب:...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط محمدعلی  | 

تا به حال شده دست و پای تان از اختیارتان خارج شوند و برای خودشان کارهایی انجام دهند؟ این موضوع داستان "جایی دیگر" از گلی ترقی است، آخرین داستان از مجموعه داستانی که به همین نام چاپ شده است. کاری عالی نبود ولی خوب بود. روایت روانی داشت. من چهار داستانش را بیشتر دوست داشتم. داستان ننه اناری، امینه، درخت گلابی، و همین جایی دیگر. درخت گلابی که فیلم هم شده است. من هم داستانش را خیلی دوست داشتم و هم فیلمش را. فیلمش که الحق از بهترین اقتباس های سینمای ایران بود. ننه اناری هم حکایت پیرزن هشتادوسه ساله ای است که به سلامتی سوار هواپیما می شود که به دیدن پسرهایش در سوئد برود. ترقی حکایت جالب و با مزه ای از ذهنیت، نوع حرف زدن، و سکنات پیرزن ساده دل می دهد. در مجموع هم اغلب داستان ها میزانی طنز درشان آمیخته شده بود، که به نظرم نکته ی مثبتی است. در باقی رمان هایی که این چندوقته خوانده بودم، جای این طنز به گمانم خالی بود. بالاخره زندگی هر اندازه تلخ، ساکن، یا ناخوشایند باشد، لحظات طنزگونه هم دارد. البته این طنزها می توانند طنز تلخ هم باشند، چنان که در همین کتاب هم اینگونه بود، و این طنز واقع بینانه اش از نقاط قوت اثر بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط محمدعلی  | 

نوشته ی امیرحسن چهل تن

تهران شهر بی آسمان را دوست داشتم. حکایت یکی از جاهل های تهران معاصر بود. شرح این بود که چنین آدم هایی چه جور به دنیا نگاه می کنند. از طرف دیگر داستان دلالت های اجتماعی سیاسی بسیاری هم داشت. جاهل در کودتای 28 مرداد شرکت کرده بود و از نوچه های شعبون خان بود. توضیح می داد این ها که از همه جا بی خبر بودند چطور قاطی قضیه می شوند. بعد هم تحولات بعدی تهران مثل تحولات جمعیتی و مهاجرت شهرستانی ها و رفاه نفتی را از چشم جاهل نشان می دهد. این را به خوبی تصویر کرده بود که چگونه جاهل کم کم در اثر تحولات اجتماعی سیاسی از شاه و سلطنت بیگانه می شود، و سر آخر هم به انقلاب می پیوندد. بعد از انقلاب هم می افتد در شغل آزاد و خلاصه کارش سکه می شود. به هر حال آن طور که نویسنده در لفافه می گوید جاهل داستان ما یا همان آق کرامت بعد از انقلاب هم مثل قبلش دستش به یک جاهایی بند می شود.

توصیفاتش از خانم بازی، نرینگی، عرق خوری، و شرارت های جاهل هم قشنگ بود. به طبع من که خوش آمد. خواندنش را خصوصاً به آقایان توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:9  توسط محمدعلی  | 

آیینه های دردار نوشته ی هوشنگ گلشیری.

خیلی تعریفش را شنیده بودم. داستان نویسنده ای است که در دهۀ 1360 از ایران به سفر اروپا می رود، در محافل ادبی حاضر می شود و داستان های اش را می خواند، و با اولین عشق زندگی و سال های کودکی و جوانی اش ملاقات می کند. ظاهرا حکایت خود گلشیری است. بخاطر این که نویسنده مدام در جلسات ادبی داستان هایی از خودش را می خواند، یک جورهایی داستان در داستان هم می شود. یکی از جالب ترین داستان ها حکایت آشنا شدن نویسنده با همسرش است، زنی که هر شب به نویسنده زنگ می زده و داستان زندگی یا همان درد دل هایش را برای او می گفته تا نویسنده همۀ آن ها را داستان کند و بنویسد. مجادلات نویسنده و عشق اولش یعنی صنم بانو هم جالب بود. صنم بانو یا همان سمنوی دوران جوانی دیگر مقیم پاریس شده استو مدام نویسنده را ترغیب می کند که برای مدتی هم که شده جلای وطن کند و در اروپا رحل اقامت بگزیند تا تفکرات اش تغییر کند و نوع نگاهش عوض شود. نویسنده نیز از آن سو از ریشه های اش می گفت و از زبانش یعنی تنها چیزی که از هجوم قرون و اعصار بر مملکتش برایش مانده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:22  توسط محمدعلی  | 

بوف کور را هر کس خوانده بود و برایم درباره اش حرف زده بود می گفت افسرده کننده است و آدم را می برد در یک هم چین عوالمی. من البته از خواندنش به چنین احوالی نیفتادم. بعضی جاهایش هم خنده ام می گرفت. مخصوصاً آن جاهایی که دربارۀ زنش حرف می زد ــ همان لکاته.

البته مشخص است داستان دلالت های عمیقی داشت. فکر کنم برای فهم آن ها لازم است کتاب های دکتر صنعتی و دکتر کاتوزیان را بخوانم.

آیینه های دردار گلشیری را که می خواندم همین طوری آن وسط ها یک اشاره ای هم به بوف کور کرده بود، دربارۀ نحوۀ حضور زن در داستان. گفته بود که زن در آثار هدایت هم هنوز شخصیت پیدا نکرده است. به تعبیر خود هدایت زن اثیری است. زنی است مثل زن هایی که در غزلیات سعدی و حافظ هم هستند. یک چیز کلی است. یک رشته صفات کلی دارد. موجودی خاص نیست. حتی اسم هم ندارد. لکاتۀ بوف کور یا آن زن اول داستان هم دقیقاً همین طور است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:33  توسط محمدعلی  | 

شازده احتجاب خب خیلی معروف است. حکایت یک شازدۀ مجنون شدۀ قجر است. حکایت اضمحلال طبقۀ اشراف است شاید. خصوصاً که در دهۀ 1340 هم نوشته شده، دهه ای که اصلاحات ارضی انجام شد و اشراف زمین دار موقعیت مسلط شان در جامعۀ ایران را برای همیشه از دست دادند و اصلا به کلی از بین رفتند.

چند چیزش برای ام جالب بود. یکی سبعیت و بی رحمی این شازده ها بود، این که چه جور به برادر خودشان هم رحم نمی کردند. اشاره هایی هم که به وضعیت حرمسرا می کرد بعضا جالب بود، اینکه مثلا یکی از زن های شازدۀ بزرگ با نوۀ شازده کارهایی کرده بود و شازدۀ بزرگ هم داده بود داغش کرده بودن
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:32  توسط محمدعلی  | 

نیمۀ غایب، نوشتۀ حسین سناپور.

نیمۀ غایب داستان هیجان انگیزی بود. من را به دنبال خودش کشید. داستان زندگی پنج نفر بود از دو نسل، نسلی که جوانی و بلوغش در اواخر دهۀ 1360 بود و نسل پدر و مادرهای آن ها. قالب داستان هم جذاب بود. پنج فصل بود و هر فصل از زبان یک شخصیت. در هر فصل هم راوی دائما بین دانای کل و اول شخص تغییر می کرد. مثلا اگر قرار بود فیلمش را بسازند دوربین باید یا از بیرون شخصیت اول را نشان می داد یا از چشم های او جهان را می نگریست. نقل داستان هم همین طور مدام بین من و او تغییر می کرد.

جذابیت دیگر رمان آن بود که قصه در دانشگاه تهران می گذشت، دانشکدۀ هنرهای زیبا، و خیابان های دور و بر دانشگاه. برایم جالب بود که مناسبات آن روز دانشجوهای دختر و پسر با هم، دانشجوها با استادها، و حکایت حرکات اعتراضی آن روزها را بخوانم. از این جهت هم کاری دوست داشتنی بود.

حتما خواندش را توصیه می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:30  توسط محمدعلی  | 

یک هفته ای می شود که به قول عبد دارم کنکوری رمان می خوانم، خیلی سریع و یکی بعد از دیگری. جبران سال های رمان نخوانی ام را می کنم لابد. از امروز هم می خواهم اینجا دربارۀ هر کدام که خواندم، نظرم، برداشتم، احساسم، یا هر چیز  دیگری که به نظرم می آید را بنویسم.

پیرزاد، زویا. 1360. چراغ ها را من خاموش می کنم. تهران: نشر مرکز.

فضایی آرامی داشت. این فضا را دوست داشتم. وقتی می خواندم، دلم خواست آن زمان ها و آن مکان ها زندگی کرده بودم، آبادان دهۀ 1340 در محله های پالایش گاه نفت.

دوستی معترض بود که چرا شخصیت داستان شهامت و جسارت لازم را نداشت. فکر نمی کنم داستانی خوب است که قهرمان اش به دلخواه ما رفتار می کند. همین که نویسنده این نداشتن جسارت، به قول دوستم، را به گونه ای ترسیم کرده که خواننده به آن اعتراض می کند، خودش کار ارزشمندی است. یعنی این یک تصویر واقعی را به نمایش گذاشته اما به گونه ای انتقادی. بعد هم چند درصد زن های جامعۀ ما چنان شخصیتی دارند که وقتی زندگی و شوهر و بچه های شان یکنواخت شد و آدم حساب شان نکرد بگذارند با مرد دلنشین همسایه فرار کنند و بروند؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:29  توسط محمدعلی 

تابستان امسال برای اهل موسیقی تابستان داغی بود، چه کنسرت های متعددی برگزار شد و موسیقی دوست ها این فرصت را داشتند که اجراهای متعددی را از سرشناس ترین اساتید موسیقی کشور بشنوند. کنسرت محمدرضا لطفی جزو اولین کنسرت ها بود که البته بازتابی بسیار منفی هم داشت، و منقدین گفتند آنچه باید می گفتند. کنسرت دیگر کنسرت محمدرضا شجریان بود. گروه شمس هم که همین چندی پیش برنامه ای با سماع گران قونیه داشت. حسین علیزاده و گروه هم آوایان هم که سه شب پیش کنسرت دادند.  از میان این برنامه ها من توانستم کنسرت شجریان و علیزاده را بروم. یک شب هم در تالار وحدت گروه های موسیقی استان اصفهان برنامه داشتند که خوانندۀ سرشناسی اصفهانی علی اصغر شاهزیدی برنامه اجرا کرد، که آن را هم رفتم. کنسرت گروه شمس هم ظاهرا از دستم رفته چون شنیدم که پورناظری سازهای قدری زده اند و بسیار دلربایی کرده اند.

میان این برنامه ها، آن طور که من دریافتم تنها استادی که در قد و قواره های خودش ظاهر شد، بی تردید حسین علیزاده بود. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 14:25  توسط محمدعلی  | 

پنهان چو دل، آلبومی است به خوانندگی حمیدرضا نوربخش و نوازندگی گروه شمس. قطعات در مقام های دشتی، همایون و اصفهان اند. حمیدرضا نوربخش را لابد می شناسید. شاگرد محمدرضا شجریان است، مدیر برنامه های او و مدیر خانۀ موسیقی. نوربخش از بهترین مدرسان آواز فعلی در ایران است. اثر مورد اشاره نیز در مجموع اثر خوبی است. قطعۀ اول، مگذار و مگذر، هم واقعا تصنیفی عالی است. اکیداً توصیه می کنم بشنویدش. قطعات دیگر البته به خوبی این قطعه نیستند ولی متوسط و خوبند.

در کنار این که از شنیدن کار خصوصا همان قطعۀ اول، آفتاب در مقام همایون، و آواز امید در مقام اصفهان لذت بردم، اما چند نکته نیز در باب اثر و خوانندگی آقای نوربخش به ذهنم می رسد. نوربخش کاملاً ژوس می خواند، و هیچ فالش نمی خواند، ولی زمانی که اوج می خواند صدایش زیبایی اش را از دست می دهد و تا حدودی به جیغ نزدیک می شود. مشهود ترین جای آلبوم که این امر مشخص می شود زمانی است که در قطعۀ هیهای دل وارد پردۀ عشاق می شود و این را می خواند که "آن جهان یک تابش از خورشید جان/ وان جهان یک قطره از دریای دل. دل به قصد جان من برخاسته/من نشسته تا چه باشد رای دل." نوربخش حین خواندن این دو بیت و تحریرهایش نت ها را کاملا درست ادا می کند ولی صدایش از حالت عادی خارج می شود، که چندان دلچسب نیست. برای این که این اتفاق نمی افتاد می شد از چند پرده قبل تر شروع کرد تا کار برای خواننده هم اینگونه دشوار نشود.

نکتۀ دیگر هم درباب قطعۀ صورتگر است با این شعر که " صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم/ وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم." این قطعه نیز در مقام دشتی است. به نظر می رسد قطعۀ مذکور از دو جهت ضعف دارد. از یک سو این شعر با مقام دشتی که مقامی بسیار محزون و سوگوارانه است چندان تناسبی ندارد، و از سوی دیگر شعر ریتمی ضربی و پرجنب و جوش دارد، در حالی که ریتم تصنیف کند است و چندان به نظر نمی آید که آهنگ شعر را خوب ادا کرده باشد.

با این همه، پنهان چو دل اثر خوبی است که به شنیدنش می ارزد، خصوصاً مگذار و مگذر. از کف ندهیدش.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 17:18  توسط محمدعلی  | 

بالاخره عبدالله گل شد رییس جمهور ترکیه. خبر خوش حال کننده ای بود. مسلمان های ترکیه چند دهه ای است که دارند خیلی خوب کار می کنند. تلاش ها و کوشش های شان به بهترین نحوی تبدیل به تبلور اسلام دموکراتیک میانه رو و معقول شده است.

در ترکیه گرچه سنت روشنفکری دینی به اندازه ی ایران قوی نیست ولی قوت اجتماعی اقتصادی و اینک سیاسی که مسلمانان در آن سامان پیدا کرده اند فرسنگ ها از موقعیت روشنفکران دینی در ایران جلوتر است. نمونه ای از این ریشه های اجتماعی را در مطلب فتح الله گولن نشان دادم. نمونه هایی از این دست البته در ترکیه بسیار است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:39  توسط محمدعلی  | 

اولین کتاب بنده، گذار به دموکراسی؛ ملاحظات نظری و مفهومی، تا چند روز دیگر وارد بازار می شود. این طرح جلد کتاب و این هم متن پیشگفتار کتاب است:

پیش گفتار
در رشتۀ سیاستِ تطبیقی کمتر موضوعی همچون گذار از حاکمیت های اقتدار- گرا به حکومت دموکراتیک ( دموکراتیزاسیون) مورد بررسی، ارزیابی، و توجه قرار گرفته است. با این حال و مع الاسف مباحث ، روش ها و موضوعات مورد بررسی در این پژوهش ها ی گسترده، پردامنه و تأمل برانگیز در علوم سیاسیِ کشور ما چندان انعکاسی نیافته و توجه جامعه ی دانشگاهی ما بدان بسیار ناچیز بوده است. در واقع آثار موجود درباب این موضوع در زبان فارسی حتی از عدد انگشتان یک دست نیز فراتر نمی روند. برهمین مبنا، هدف اصلی در تدوین این مجموعه برداشتن قدمی هرچند ناچیز در جهت آشنا کردن جامعۀ دانشگاهی و متخصصان علوم سیاسی کشور با پژوهش های انجام شده در این حوزه بوده است.

کتاب حاضر از هشت جستار مجزا تشکیل شده است و به خوانندگان نیز توصیه می شود این جستارها را به ترتیبی که در کتاب آمده است مطالعه کنند. در انتخاب مقالات دقت شده است که اولاً، آثار منتخب از مهم ترین و مرتبط ترین آثار موجود درباب دموکراتیزاسیون باشند، وثانیاً مجموع این مقالات تا حدودی بتواند وجوه گوناگون فرایند گذار به دموکراسی و همچنین جنبه های مختلف و بعضاً متعارض نظریه های گذاربه دموکراسی را بازتاب دهند. برهمین مبنا نه تنها وجود تعارض بین مواضع نظری برخی از این جستارها با یکدیگر چندان عجیب نیست بلکه اساساً یکی از اهداف اصلی این کتاب آن بوده است که جنبه های گوناگون و متفاوت نظریه های گذار به دموکراسی را روشن کند و تصویری واقعی و غیربسیط از پژوهش های منتشر شده در این حوزه عرضه نماید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:15  توسط محمدعلی  | 

نوشتار قبلی ام دربارۀ آثار یکی از استادانم بود و امروز باید از اخراج آن ها بنویسند. حسین بشیریه و هادی سمتی دو تن از استادان برجستۀ دانشگاه تهران به بهانۀ غیبت اخراج شدند. شرم بر این دانشگاه و شرم بر ما.

نمی دانم چه باید نوشت. باید از فضل و علم بشیریه و سمتی بنویسم؟ از محکومیت این حکم ننگین یا از بی آبرویی دانشگاه تهران و گروه علوم سیاسی؟ نمی دانم شاید هم باید تبریک گفت. باید تبریک گفت که حسین بشیریه که آبروی علم سیاست ایران بود اخراج شد. باید تبریک گفت ویرانۀ علوم سیاسی کشور را یک بار دیگر به آتش کشیدند. باید تبریک گفت که علاقمندان علوم سیاسی دیگر قوت قلبی ندارند که به دانشگاه تهران بیایند. باید تبریک گفت که اساتید با اخلاق و متواضع علوم سیاسی را از دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران اخراج کردند، جای بیشتری برای بیسوادهای پرمدعا باز شد. به گروه علوم سیاسی هم البته تبریکات ویژه باید گفت که با تمدید نکردن فرصت مطالعاتی دکتر بشیریه مقدمات این اخراج را فراهم کردند. دیگر از بس این شعر را خوانده ایم که "فلک به مردم نادان دهد زمام مراد/تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس" تکراری شده است. آری این اتفاق ها دیگر در این روزگاران چیز عجیبی نیستند. زمانه زمانۀ تخفیف عالمان است و تحسین جاهلان...

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 15:5  توسط محمدعلی  |