تبليغاتX
نهفت

نهفت

«آقا مجیدِ ظروفچیِ جوبچیِ اداریچی تنها بود. تنهاییش هم با تنهاییِ ما توفیر داشت. تنها بود؛ ولی بخت و اقبالش بلند بود، برای این که یک دلشکستۀ دلسوختۀ دیگری مثل علی حاتمی پیدا شد که زندگی اش را به تصویر بکشد. ولی بقیۀ مجیدها چی، راستش اینه که هیچ چی. یک تنهایی خالی؛ بدون هیچ تماشاچی. بدون هیچ کسی که با آن ها همدردی بکند. "دنیا باقالی به چن منه دیگه. یکی نیست دستِ منِ علیلو بگیره بگه شزم. ببره امام زاده داوود حالمو خوب کنه." بیخود نیست که موقع فیلم های حاتمیحالم منقلب می شود. مثل همین الان. یکی از حکایت های ثابت این فیلم ها تنهایی است. تنهایی مجید در سوته دلان؛ غلامرضا و ماه منیر در مادر؛ طاهر در دلشدگان؛ قلندر؛ خودِ کمال الملک؛ و آن جا که از همه صریح تر است: حاجی حسینقلی بندۀ کمترینِ درگاه فرزند هشتمآ آقاخانِ نوری؛ آدم های تنها؛ تنهایانِ دلشکسته؛ ولی چه بختیار، که شدند آدم های فیلم های حاتمی و مردم و دیگران آن ها را دیدند. انکار نمی کنم که دوست داشتم یکی از آدم های فیلم ها او بودم. خوی از دهان آدم ها سخن می گوید. بهتر از خودشان.فیلم ها پراند از تک گویی. دلیلش واضح است. آدم های تنها مخاطبی ندارند. یا حتی جاهاییست که گفتگوها قالب تک گویی می گیرند. مخاطب ظاهری مجازی است. با خود سخن می گوید متکلم...»

+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد 1382ساعت 5:45  توسط محمدعلی  |